❤️ نگاهخدا ❤️
#قسمت_هجدهم
روز عقد عاطفه بود.
آماده رفتن بودم که بابا پیام داد"من نمیتونم بیام، هدیه عاطی روی میزه"
هدیه بابا ربع سکه بود. راه افتادم.
در مسیر دوتا دسته گل مریم خریدم.
رسیدم بهشت زهرا.
رفتم سمت مزار مامان فاطمه.
یک دسته گل روی سنگ بود.
کار بابا رضا بود.
"سلام مامانه گلم ،روزت مبارک ،این اولین سالیه که نیستی کنارمون چقدر سخته درک نبودنت ،چرا اینقدر زود همه فراموش میکنن
مامان جون برام دعا کن ،خدا که نگاهی به من نمیکنه ،تو دعاکن شاید گره از مشکلم باز بشه"
با صدای صلوات متوجه شدم عروس و دوماد آمدند.
حاج احمد و خاله مریم با دیدنم به سمتم آموند.
خاله مریم بغلم کرد.
سلام سارا جان خیلی خوش اومدی؟
سلام خاله جون مرسی ،تبریک میگم.
به عاطفه نگاه کردم. چادرش صورتش را پوشانده بود.
آقا سید واقعا همون کسی بود که عاطفه آرزو داشت.
حاج اقا شروع به خواندن خطبه عقد کرد.
بار اول که حاج اقا گفت وکیلم ،خواهر شوهر عاطفه گفت : عروس رفته گل بچینه.
بار دوم من گفتم: عروس رفته گلاب بیاره باره سومم که حاج آقا گفت وکیلم
عاطفه هم گفت: بله.
همه شروع کردن به صلوات فرستادن
من صبر کردم. دور عروس که خلوت شد، جلو رفتم.
ادامه دارد...