هانا با نگرانی از سر جاش بلند شد و سریع خودش رو رسوند به پرستار. --خانمِ پرستار حال بابام خوبه؟! چی شده؟! --عزیزم چیزی نیست، آروم باش. هانا رو گرفتم تو بغلم و سعی کردم آرومش کنم. ولی مگه آروم میشد. خاله هم حالش بهتر از هانا نبود. دکتر و پرستار رفتند داخل CCU. هرچی می‌کردم آروم نمی‌شدند. تسبیحی رو که از مشهد خریده و متبرکش کرده بودم، از تو کیفم درآوردم و شروع کردم به صلوات فرستادن. دعا می‌کردم که خدا عمو رو نجات بده. آخه هانا و لیلا غیر از بابا و مامانشون کسی رو ندارند. همه اقوامشون شهرستانند. خاله مرضیه همیشه می‌گفت: این دختر هدیه حضرت معصومه بوده، بعد سالها چشم‌انتظاری رفتیم قم و هانا رو از بی‌بی گرفتیم. اسم هانا تو شناسنامه معصومه است، ولی چون این اسم رو خودش دوست داره همیشه میگه بهم بگید هانا. بعد از اینکه هانا دو سالش میشه، خدا لیلا رو هم بهشون میده. بعد از حدود ده دقیقه، دکتر از بخش مراقبتها بیرون اومد، هانا خودش رو رسوند به دکتر و گفت: --آقای دکتر توروخدا بگید بابام خوبه؟! --دخترم آروم باش، آره خداروشکر خطر رفع شده. حالش بهتره. --ممنون آقای دکتر، من می‌تونم برم داخل ببینمش. --بذارید انشالله فردا صبح، ایشون باید استراحت کنند. --فقط چند لحظه خواهش میکنم. من یه هفته بابام رو ندیدم. --باشه به پرستار میگم. --ممنون آقای دکتر هانا رفت دیدن عمو. من و خاله مرضیه هم رو صندلی نشستیم. خاله خیلی خسته بود، از چشماش معلوم بود. هرچی هم می‌کردم، نمیومد ببرمش خونه. هانا با چشمهای بارونی از بخش اومد بیرون. --هانا عمو خوبه؟! --آره سحرجون، ولی وقتی تو اون وضع دیدمش خیلی ناراحت شدم. --الحمدلله، خداروشکر کن عزیزم. --خداروشکر سحر. من امشب سلامتی بابا رو از امام رضا خواستم. نذر کردم بابا خوب شه، یه سفر بریم پابوس امام رضا. --خوشحالم که حال عمو خوبه. خداروصدهزار بار شکر. --سحر تو دیگه برو خونه. خیلی اذیت شدی. --نه عزیزم، این چه حرفیه. امشب رو اینجا میمونم. به بابا اینا گفتم. فقط کاش مامانت میومد ببرمش خونه، خیلی خسته است. با اصرار من و هانا، خاله رو راضی کردیم، ببرم خونه. خاله رو رسوندم خونه و یه فلاسک چای و یه خورده میوه بهم داد، بیارم بیمارستان. وقتی اومدم هانا رو صندلی خوابش برده بود. کنارش نشستم و بیدارش نکردم. اونم خسته راه بود. امروز رو همش تو ماشین بوده، دفتر رو از کیفم درآوردم و شروع کردم به نوشتن. بعد از چند ساعت که خوابیدم با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. شهاب بود، زنگ زده بود، ببینه بیدار شدم یا نه. خیلی خسته بودم، دوست داشتم بازم بخوابم. ولی باید بلند می‌شدم. با التماس خودم رو از تخت جدا کردم و رفتم تو آشپزخونه. درِ یخچال رو باز کردم ببینم چی داره داداشی. خیلی گشنه بودم، یه ذره نون و پنیر آوردم خوردم تا شهاب بیاد و یه چیزی درست کنیم، بخوریم. https://eitaa.com/Dlnvshtehhaytalabeghi