*شهید حسین خرازی* (علمدار خمینی)* حسین خرازی در اوج عملیات خیبر، به محلی رسید که دشمن آتش زیادی روی آن نقطه می‌ریخت. او به یاری رزمندگان شتافت که ناگهان خمپاره‌ای در کنارش نشست و او را از جا بلند کرد و با ایجاد جراحتی عمیق بر پیکر خسته‌اش، دست راست او قطع شد. پیکر زخم خورده‌اش به بیمارستان یزد انتقال یافت. پس از بهبودی، *رازی را برای مادرش* بازگو کرد که هرگز به فرد دیگری نگفت: *حالم هر لحظه وخیم‌تر می‌شد؛ تا اینکه یک شب، بین خواب و بیداری، یکی از ملائک مقرب درگاه الهی به سراغم آمد و پرسید که حسین آیا آماده رفتن هستی یا قصد ماندن داری؟ که گفتم، میل ماندن دارم تا با آخرین توان به مبارزه در راه دین خدا ادامه دهم* او تا لحظه آخر، هرگز از وظیفه‌اش غافل نماند و دست از جهاد نکشید. او در آنجا علمدار شد. عملیات *کربلای پنج* به آخر‌های خود رسیده و آتش دشمن سبک‌تر شده بود. *احمد کاظمی* آمد سنگر *حاج حسین خرازی* تا با هم به جلسه قرارگاه بروند. ۱۸ سال بعد، شهید احمد کاظمی ماجرای آن شب را روایت کرد: با *شهید خرازی* راه افتادیم برویم برای قرارگاه. من راننده بودم و حاج حسین هم کنارم نشسته بود و بعد از مدتی به من نزدیک شد و دستش را روی شانه‌ام قرار داد و *گفت که احمد من آماده‌ام و کاری ندارم و به امید خدا تا دو سه روز آینده شهید می‌شوم* یه همین واضحی بیان کرد و این درحالی بود که عملیات به پایان رسیده بود و آتش دشمن فروکش کرده بود. حاج حسین خرازی وقتی متوجه شده بود که خودروی غذای رزمندگان خط مقدم در بین راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است، به‌شدت ناراحت شد و با بی‌سیم از مسئولان تدارکات خواست تا هرچه زودتر، ماشین دیگری بفرستند و نتیجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتی، ماشین جلوی سنگر ایستاد و حاج حسین درحالی که دشمن منطقه را گلوله‌باران می‌کرد، برای بررسی وضعیت ماشین از سنگر خارج شد. یکی از تخریب‌چی‌ها در حال روبوسی با او خواست پیشانی‌اش را ببوسد که ناگهان قامت، چون سرو حسین بر زمین افتاد. ترکش‌های درشتی بر سر و گردن حاج حسین اصابت کرده بود. *هشتم اسفند سال ۶۵* بود که حاج حسین از زمین به سوی آسمان پر کشید و پیشانی او بوسه‌باران عرشیان شد «سالروزشهادتش مبارک»