بسم الله الرحمن الرحیم
چغک 😍
قسمت چهارم🦋
موضوع ؛ استانداری؟
و بعد میگوید : عجب دل و جرئتی پیدا کردند مَردُم .......
آیه ای از قرآن برای مادرم میخوانم؛ آیه ای که این روز ها در اعلامیه زیاد دیده میشود : .......................................... یعنی خدا کسانی را که در راه او مبارزه میکنند دوست دارد ؛ کسانی که در صف های جهاد مثل سدّ اهنین هستند و از هیچ چیز نمیترسند . 😍
با خواندن این آیه لبخندی بر صورت مادر مینشیند و از نگرانی اش کم میشود .☺️
سرش را رو به بالا میگیرد و میگوید : خدا به خیر بگزراند ان شا ء لله خدا این ظالمان را به زودی نابود کند .🙏🌹
مادر عاشق قرآن است و از این که میبیند من قرآن را خوب بلدم قلبا خوش حال است🤩
علاقه مادرم به قرآن ، آن قدر زیاد است که در خانه مان کلاس رو خوانی قرآن را انداخته و به بچه های کم سن و سال قرآن یاد میدهد 📖
من هم از بس که انس مادر با قرآن رل دیده ام و او به خواندن و حفظ کردن قرآن تشویقم کرده، تمام قرآن را راحت و بدون غلط میخوانم و چند جز ء آخرش را حفظ کردم .🌈💫🌺
از سر سفره بلند میشوم و از مادرم تشکر میکنم و میروم طرف جالباسی🦋
تُند تُند ، شروع میکنم به لباس پوشیدن .👕👖
از مادر ، سراغ خواهر بزرگ ترم ، مرضیه را میگیرم : خان باجی نیامده؟🤔
ما مشهدی ها ، به خواهر بزرگ تر میگوییم خان باجی .🤭
_ نه مادر! نیامده. شیفت بیمارستان ظهر تمام میشود .😟
مرضیه ، دانشجوی پرستاری است و و بچه اول خانواده . من، بچه دوم خستم و تم ها پسر خانواده . 😍
به جز ما ، راضیه و معصومه هم هستند و پدرم، که در جنوبی ترین نقطه شهر نانوایی دارد . 🙃
پدرم معمولا بعد از نماز صبح به مغازه اش میرود و دو سه ساعت مانده به اذان مغرب برمیگردد خانه.🙂
البته این روز ها یک عضو جدید به خونواده ما اضافه شده ؛ آقا سلمان، که نامزد مرضیه است و همین دو هفته پیش با هم عقد کردند . 😇
میپرسم: راستی! برایم اسپری رنگ خریدی؟🧐
_ از عباس آقا خریدم . وقتی فهمید برای تو میخواهم ،پولش را نگرفت . گزاشتمش توی حیاط ، زیر بشکه نفت 😎
کُتم را می پوشم و میروم به اتاقی که خواهر های کوچک ترم ، آبجی راضیه و ابجی معصومه در آن خوابیده اند .😴
آرام میبوسمشان. 😘
الان باید در مدرسه میبودند،اما به خاطر تظاهرات، مدرسه نرفته اند .😓
چند روز است که مدرسه های شهر ، به خاطر نرفتن بچه ها و معلم ها به مدرسه ، تعطیل شد .😥
مادر جلوی در اتاق با قرآن ایستاده . از زیر قرآن که رد میشدم، زیر لب دعا هایی میخواند و به من فوت میکند.🙏
بعد سر و صورتم را غرق بوسه میکند .🤩
نمی گوید:《 نرو ! خطرناک است ؛ بمان خانه!》؛ میگوید ؛ محمد مهدی! بیشتر از روز های دیگر مراقب خودت باش . 😅
تنها کسی که نام مرا کامل صدا میزند ، مادر است ؛ بقیه مرا مهدی صدا می زنند و او ، محمد مهدی . 🦋
می گویم :《 چشم ، مراقبم .》 🌹
و از اتاق میزنم بیرون .😉
کفش های سیاه رنگم از، از بس گِلی شده اند، رنگشان شبیه کاهگل شده! 😢
فرصتی برای تمیز کردنشان ندارم . می پوشم و بند هایشان را محکم تر از همیشه می بندم ! 💪
احمد و جواد و سعید ، ساعت هفت و نیم ، نزدیک خانه مادر بزرگم قرار گزاشته ایم که همدیگر را ببینیم و بعضی از کار های تظاهرات را انجام بدهیم . 👀
میروم سراغ اسپری رنگ باید تا خیابان ها شلوغ نشده خبر شهادت محمود آقا را به مردم برسانم 😩
خانه محمود آقا انتهای کوچه ماست .😞
بیچاره مرد خیلی خوبی بود سه تا بچه قد و نیم قد هم دارد .😭
هفته پیش در قضیه پایین کشیدم مجسمه شاه از میدان .پهلوی تیر خورد. چند روز بیمارستان بستری بود ؛ اما دکتر ها هر کاری کردند، زنده نماند و شهید شد .💔
ادامه دارد ....✈️
برگرفته از کتاب چغک 😍
مخصوص بهمن ماه🤚