بسم الله الرحمن الرحیم چغک😍 قسمت‌هفتم🦋 ادامه موضوع گروه کوچک🌺 وقتی که مطمئن شدم ساواکی‌ها و مامور آن شهربانی من را به خاطر ریزه میزه بودنم آدم حساب نمی کنند و فکر می کنند کارهای انقلابی و مبارزه و این‌جور چیزها از بچه‌هایی مثل من بر نمی‌آید به فکر راه انداختن یک گروه مبارزاتی کوچک افتادم😍 یک گروه کوچک با سه نفر از بهترین و قابل اعتماد ترین دوستانم 🤩 یعنی با سعید و احمد و جواد اولین کاری که کردیم با کمک حاج آقا یک چاپخانه خیلی کوچک درست کردیم 😉 یک چاپخانه با دو دستگاه پلی کپی و یک ماشین تایپ 😁 کجا ؟🤔 در زیر زمین خانه مادربزرگم! با وجود این چاپخانه حالا هم می توانیم خودمان اعلامیه تایپ و چاپ کنیم هم می‌توانیم اعلامیه های چاپ شده دیگران را تکثیر کنیم👏 این کار خیلی بزرگی است 👌 که کمتر کسی جرأت نگه داشتن دستگاه پلی کپی تایپ را در خانه‌اش دارد چون جرم است خیلی سنگین است و اگر ساواکی ها بفهمن کسی از این دستگاه ها دارد معلوم نیست چه بلایی سر خودش و خانواده اش یاورند😢😨 اما من و رفقایم با پولی که از حاج آقای رفتیم توانستیم این کار را بکنیم و چون ساواکی‌ها به چشم بچه به ما نگاه می‌کنند تا به حال به ما شک نکردند😅😄😇 البته فقط دستگاه پلی کپی و ماشین تایپ نیست ضبط صوت و نوار کاست هم داریم که به آنها می توانیم سخنرانی های مختلف را هم ضبط کنیم و هم تکثیر 😀 در راه جواد می‌پرسد: _ راستی مهدی نگفتی مقصد تظاهرات امروز کجاست؟🧐 تا می آیم حرف بزنم احمد می گوید : _من همینطور که در راه می آمدم از یکی شنیدم که قرار است به طرف استانداری تظاهرات کنیم درست است؟🧐 می گویم :《 قرار است .....》😂 هنوز حرفم را کامل نکردم که این بار سعید میپرد وسط حرفم : _نه بابا بچه شدی! استانداری خیلی خطرناک است !آخر چرا باید درست روبروی پادگان ارتش تظاهرات کنیم؟ این همه جا جای دیگری برای تظاهرات نیست که برویم آنجا؟😳😐 ادامه دارد ....✈️ برگرفته از کتاب چغک 😍 مخصوص بهمن ماه 👌