بسم الله الرحمان الرحیم
چغک🌺
قسمت پنجاه و سوم
موضوع: یکشنبه دهم دی☺️
صدای تیراندازی های بیرون بیشتر شده و شدت گرفته است افسر جوان ادامه می دهد:
امروز هیچ کس نباید از خانه بیرون بیاید هیچ کس واقعا امروز......😳
نمیتوانم بنشینم و به حرفهای افسر گوش بدهم باید بروم ببینم در کوچه و خیابان های شهر چه خبر است که همه صدای تیراندازی می آید آرام بلند میشه و از اتاق می آیم بیرون میروم دنبال سعید که پدرش موتور دارد و خانهشان نزدیک است مثل برق و باد خودم را به در خانه سعید می رسانم در میزنم خودش در را باز میکند 😁
تا من را میبیند میگوید:
مهدی چطور تا اینجا اومدی! با این همه صدای تیر و تفنگ !
_سعید صدای تیراندازی ها نمیگذارد بنشینم تصور اینکه این تیرها به چه کسانی می خورد آرام نمی گذارم باید بروم ببینم توی کوچه ها و خیابانها چه خبر است😔
چهره سعید نشان میدهد که از سر و صداها ترسیده اما وقتی میبیند من می خواهم تنها بروم می گوید:
باشد پس صبر کن بروم کلید موتور آقام را بیاورم با هم برویم با موتور هم راحت تر می توانیم فرار کنید هم بیشتر میتوانیم شهر را ببینیم تا سعید برود کلید موتور را بیاورد لنگه دیگر در را باز می کنم و موتور را می برم بیرون لنگه در را که میبندم سعید هم سر می رسد😉
سعید دو سه تا هندل به موتور می زند اما موتور روشن نمی شود می گویم سعید موتور پدرش سالم است!؟ وسط راه نمی گذاردمان؟! 😒
موتور روشن می شود و سعید می گوید :
نگران نباش آقام هر روز با همین موتور میرود سر کار سالم است سوار می شوم و راه میافتیم ساعت نزدیک هشت صبح است مردم مثل هر روز آمده اند برای خرید نان و نفت جلو نانوایی ها و نفت فروشی ها صف های درازی تشکیل شده 👀
ادامه دارد....✈️
برگرفته از کتاب چغک😍
مخصوص بهمن ماه👌