#نسل_سوخته
قسمت صد و هشتم: رتبه
اون تابستان، اولین تابستانی بود که ما مشهدی نشدیم. علی رغم اینکه خیلی دلم
میخواست بریم، اما من پیشدانشگاهی بودم و جو زندگیم باید کاملا درسی میشد.
مدرسه هم برنامهاش رو خیلی زودتر سایر مدارس و از اوایل تابستان شروع میکرد.
علی الخصوص که یکی از مراکز برگزاری آزمونهای آزمایشی * بود و کل بچههای
پیش هم از قبل، ثبتنام شده محسوب میشدن ...
امتحان نهایی رو که دادیم، این بار دایی بدون اینکه سوالی بپرسه خودش هر چی
کتاب که فکر میکرد به درد کنکور میخوره برام خرید. هر چند اون ایام، تنوع کتابها و انتشارات مثل الان نبود و غیر ۳ تا انتشارات معروف، بقیه حرف چندانی
برای گفتن نداشتند.
آزمون جمعبندی پایه دوم و سوم، رتبه کشوریم، تکرقمی شد. کارنامهام رو که
به مادرم نشون دادم، از خوشحالی اشک توی چشماش جمع شد.
کسی توی خونه، مراعات کنکوری بودن من رو نمیکرد و من چارهای نداشتم جز اینکه، حتی روزهایی رو که کلاس نداشتیم توی مدرسه بمونم.
اونقدر غرق درس خوندن شده بودم که اصلا متوجه نشدم داره اطرافم چه اتفاقی
میافته. روزهایی که گاهی به خاطرش احساس گناه میکنم ... زمانی که ایام اوج و
طلایی و روزهای خوش و پرانرژی زندگی من بود، مادرم، ایام سخت و غیر قابل تصوری رو میگذروند. زن آرام و صبوری، که دیگه صبر و حوصله قبل رو نداشت.
...
زمانی که مشاورهای مدرسه، بین رشتهها و دانشگاههای تهران، سعی میکردند
بهترین گزینهها و رشتههای آیندهدار رو بهم نشون بدند و همه فکر میکردند رتبه
تکرقمی بعدی دبیرستان منم و فقط تشویق میشدم که همینطوری پیش برم، آینده زندگی ما داشت طور دیگهای رقم میخورد.
نهار نخورده و گرسنه حدود ساعت ۷ شب، زنگ در رو زدم. محو درس و کتاب
که میشدم، گذر زمان رو نمیفهمیدم. به جای مادرم، الهام در رو باز کرد و اومد استقبالم ...
- «سلام سلام الهام خانم! زود، تند، سریع، نهار چی خوردید؟ که دارم از گرسنگی میمیرم ...»
برعکس من که سرشار از انرژی بودم، چشمهای نگران و کوچیک الهام، حرف دیگهای برای گفتن داشت.
______
🌺مرکزفرهنگی دارالمهدی(علیه السلام)🌺
حبیب آباد👇
@darolmahdi313