📙 داستان سفر فضایی و سیب جادویی
📖 قسمت دوم
🌹 حضرت محمد ، در فضا و آسمانها ،
🌹 به دید و بازدید پرداختند .
🌹 با بچه فرشته ها نیز ،
🌹 خیلی مهربان بودند .
🌹 بعد از انجام ماموریتی که داشتند
🌹 و قبل از برگشتن به زمین ،
🌹 به سمت بچه فرشته ها آمدند .
🌹 هم با آنها صحبت کردند .
🌹 هم برایشان قصه گفتند
🌹 هم با آنها بازی کردند
🌹 و هم به آنها ، قرآن یاد دادند .
🌹 کار پیامبر در آسمان تمام شده بود
🌹 زمانش رسیده که به زمین برگردند
🌹 از همه فرشته ها خداحافظی کردند
🌹 و سوار بُراق شدند .
🌹 قبل از حرکت ،
🌹 یکی از بچه فرشته ها ،
🌹 سیب قرمز و خوشبو و خوشمزه
🌹 به پیامبر هدیه داد .
🌹 پیامبر نیز لبخندی زدند
🌹 و از آن فرشته کوچولو تشکر کردند .
🌹 و به سرعت به زمین برگشتند .
🌹 حضرت خدیجه ، همسر پیامبر ،
🌹 گوشه اتاق نشسته بود .
🌹 و منتظر آمدن شوهرش بود
🌹 که ناگهان نوری در آسمان پیدا شد
🌹 کمی ترسید
🌹 آن نور به زمین نشست
🌹 و از درون آن نور ، پیامبر بیرون آمدند
🌹 خدیجه بانو از دیدن پیامبر ،
🌹 خیلی خوشحال شد .
🌹 حضرت محمد ، با لبخند زیبایی ،
🌹 به خدیجه سلام کردند
🌹 احوالش را پرسیدند
🌹 و آن سیب را ، به خدیجه دادند .
✨ ادامه دارد ... ✨
📚
@dastan_o_roman
#داستان_نیمه_بلند #فضایی #حضرت_فاطمه #پیامبر