#یک_داستان
✍ در کنج خانه با همسرم نشسته بودیم و لباسشویی نداشتیم و در فکر این بودیم که چطور میتوانیم یک لباسشویی بخریم؟!
🧍🏽♂پسر کوچکم محمد حسن، کنار ما نشسته بود و به دقت به حرفهای ما گوش میداد. ناگهان دیدم که دوان دوان رفت و یک کیف پول با خودش آورد.
👝کیف پول کهنهای بود که داخل آن دو اسکناس صد تومانی کهنه بود. گفت: بابا نگران نباش، این هم پولهای من، روی پولهای خود بگذارید و لباسشویی بخرید!!!
🦋چشمهایم پر از اشک شد که ماشین لباسشویی سیصد هزار تومانی کجا و دو اسکناس پاره صد تومانی کجا!؟؟ او را به آغوشم چسباندم و اشک ریختم....
🌺داستان صمد بودن خداوند نیز همین است. خداوند هیچ نیازی به ما ندارد و هر چه ما در راه او بدهیم سر سوزنی سودی برای خدا نداشته و نیازمند آن نیست، ولی محبت ما را به او نشان میدهد که دوستش داریم و در پی کسب خشنودی او هستیم.
🕊هرچه در توحید است در درک صمدبودن خداوند است و بس!!!
#داستانهای_آموزنده
•✾📚
https://eitaa.com/dastanamuzandeh