مامان: بیدار شو دیگه!
مجید: دوباره صبح شد!
مامان: مگه قول ندادی نماز صبحت را بخوانی؟
مجید: ولی من که به سن بلوغ نرسیدم!
مامان: ولی برای انجام دادن وظایفت که نباید به بلوغ برسی!
مجید: خب حالا میشود امروز نخوانم؟
مامان: نه! نمیشود!
آخه برای چه باید هر روز نماز بخوانیم؟ چرا باید عبادت خدا رو بجا بیاریم؟
مامان مجید به اون گفته که باید نماز مغرب و عشاء را توی مسجد بخونی...
مجید نمازش را خواند. بعد از نماز می خواست به خانه بیاید که دستی روی شانه اش حس کرد حاج آقایی بود. مجید ترسید. ولی حاج آقا لبخند قشنگی روی لب هایش بود...
حاج آقا گفت: نمی آیی در جلسه ما شرکت کنی؟
مجید گفت: کدام جلسه؟
حاج آقا مجید را راهنمایی کرد. ولی مجید می خواست برود و بازی کند.
مجید و حاج آقا به شبستان مسجد رفتند. تعدادزیادی از بچه های محل آنجا جمع بودند. مسابقاتی اجرا شد، بعد سخنرانی و پایان مراسم هم شام دادند. مجید از امکانات آنجا استفاده کرد و چند ساعت بعد از نماز به خانه برگشت. وقتی به خانه رسید همه ی اهل خانه بسیار نگران بودند. نگران این که مجید کجاست. آنها گفتند از شام خبری نیست ولی مجید شام خورده بود.
مجید باید حتما قبل از شرکت در مراسم به خانواده اش اطلاع می داد تا پدر و مادرش نگران نشوند. مجید گفت که فردا هم قصد دارد به مراسم مسجد برود. پدر و مادرش هم اجازه دادند. او هفته ها و ماه ها به این جلسات رفت.
مادرش متعجب بود. چون هر روز صبح این مجید بود که مادرش را برای نماز صبح بیدار میکرد.
مجید وضعیت درسیش زیاد خوب نبود! ولی نماز اول وقت می خواند و همه ی کارهایش راه می افتاد.
مجید گفت: همه ی این تغییرات را مدیون آن جلسات هستم.
معلوم نبود آن حاج آقا در مسجد به این پسر چه آموخته بود که اینجوری شد.
#شنبه
#توجه_به_موانع_اقامه_نماز
#دعوت_به_نماز
@davat_namaz