سلام من امام جماعتم! (قسمت دوم) وصله ناجور شرایط طوری رقم خورد که وقتی به خودم آمدم کلید مسجد در دستم اما از لحاظ مالی هیچ مویی برای کندن کف‌اش نبود، چون من امام جماعت مسجدی شده بودم که به جای فرش، موکت و به جای پایگاه و خانه‌ی عالم و هیئت امنا فقط و فقط چهارتا دیوار داشت، بی هیچ سابقه فعالیت و حضوری که نشان دهد هست، نفس می‌کشد و وجود دارد؛ جایی شبیه نمازخانه‌های سر راه، آن هم بدون نمازگزار! آستین فکرم را بالا زدم، این همه راه سختی سفر به جان نخریده بودم که آیه‌ی یاس بخوانم؛ برنامه را چیدم، باید در چند بُعد کار میکردم: داخل مسجد و بیرون از آن؛ اما از همه حیاتی‌تر، شناساندن و قبولاندن این محله به شهر بود؛ منطقه‌ای که چون دیده نشده و به حساب نیامده بود، بدون امکانات و امنیت و با آمار بالای سرقت به فراموشی سپرده شد تا در رنج بپیچد. غربت رسانه‌ای شروع به شناختن خبرنگارهای شهر کردم؛ از هر لحظه و اتفاق و رنجی عکس می‌گرفتم و برایشان می‌فرستادم، من حتی برای ائمه جماعات هم می‌فرستادم، برای کسانی که احساس می‌کردم صاحب تریبون و رسانه‌اند؛ چون این محله در سریع‌ترین زمان ممکن باید از غربت رسانه‌ای خارج میشد و در مختصات شهری، جغرافیا میگرفت. یادم می‌آید اولین روزهایی که آنجا یا علی گفتم همزمان با عید غدیر بود؛ بیرون زدم و با کلی هدیه و بستنی برگشتم، کسی را نمی‌شناختم و کسی هم من را نمی‌شناخت؛ پرچم متبرک حرم حضرت امیر را آوردم، فکری بهتر از این به ذهنم نمی‌رسید، حتی اگر هزار سال هم در مسجد می‌نشستم کسی نمی‌آمد تا بخواهیم حرفی بزنیم؛ پرچم را بر دست گرفتم و مصمم زنگ‌ها را زدم، آپارتمان به آپارتمان و واحد به واحد: سلام علیکم، من امام جماعت مسجدتان هستم؛ آمده‌ام تا از این به بعد با هم کار کنیم! شروع ایستگاه صلواتی، پرچم‌گردانی و هدیه‌ها کار خودش را کرد و توانستم اعلام حضور کنم؛ آن شب هم یکی از خیرین کمک‌هایی برای توزیع آورد؛ کمی دستپاچه شدم چون خانواده‌ها را نمی‌شناختم اما بالاخره دل را به دریا زدم و از مغازه‌دارها نشانی ۸ خانواده نیازمند را گرفتم؛ نیمه‌های شب بود، بسته‌های معیشتی و ۲۰۰ هزار تومان‌ها را هدیه دادم و کار مسجد از همان لحظات کلید خورد. هیئت سیار اینطور نبود که محله یکهو پوست بترکاند و همه در مسجد سرریز شوند، توقع نداشتم همه به مسجد بیایند و اول بسم الله ختم قرآن ببینم اما به تدریج خون در رگ‌های مسجد دوید و همزمان با ماه محرم هیئت سیار راه انداختیم؛ حالا این محروم‌ترین مسجد از ناشناخته‌ترین منطقه بود که در شهر بندرامام نامش بر سر زبان‌ها ‌می‌افتاد. ادامه دارد.... @davat_namaz