💕دلبرونگی💕
🍃🍃🍃🍃🌸 #برش_اول سلام میخام داستان زندگی یکی از پیرزنهای قدیمی روستای پدریم براتون تعریف کنم خوب
🍃🍃🍃🍃🌸 نمیدونم چرا اما بعد از اون خواستگار انگار راه برا خواستگارا بازشد.مادر بزرگم حالش خوب نبود و دکترها قطع امید کرده بودن و خیلی شبها من پیش مادربزرگم میخابیدم.و برام قصه و قران میخوند.حالا من دوازده ساله و بهترین شاگرد کلاسمون بودم.عمه مادربزرگم یه نوه داشت که عاشق من شده بود.بارها اومد خواستگاریم و بابام ردش کرد.چون وضع مالیشون به پای ما نمیرسید.من تابحال پسرش رو ندیده بودم.اما عمه مادربزرگم خیلیییی التماس مادربزرگم کرد که مهتاب رو برا ما نگه دار.برو به باباش بگو قبول کنه.نوه عمه مادربزرگم که ده سال از من بزرگتر بود پسر خوب و مودبی بود و همه روستا به کاری بودنش شک نداشتن از بچگی با باباش رفته بود دبی اونجا کار میکرد و جنس میاورد و خودش برا خودش خونه ساخته بود.امایه خونه نقلی و کوچیک.همین که توی روستامون میخاستن اسم مهدی بیارن میگفتن همون پسرباعرضه و با جنمی که از بچگی کار میکرده.عمه مادربزرگم انقدددد روی مخ مادربزرگ و بابام کار کرد که بابام قبول کرد با مهریه سنگین و بنام زدن اون خونه.یه روز از مدرسه که اومدم مامانم گفت زود ناهار بخور ارایشگر داره میاد خونه تا تمیزت کنه 🍃🌸 آیدی من و لینک کانال دلبرونگی👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 @FATEMEBANOOO🍃🌸