میگفت: «حالا من یک خواهرزاده دارم که بزرگ میشود و با هم بازی میکنیم!»
رو به او کردم و گفتم: «تا او بزرگ شود، باید با بچۀ تو بازی کند!»
جمعه سرخ و سفید شد و از خجالت حرفی نزد.
مادرم مرتب به رحمان رسیدگی میکرد و او را میبوسید و میبویید. خواهرهایم لیلا و سیما دورم را گرفته بودند.
خوشحال بودم. دستم را رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا، کاری کن پاقدم رحمان خوب باشد و به خانههامان برگردیم.»
(پایان فصل هفتم)
#ادامه_دارد