شصت و چهارم رسول : وقتی دیدم صداشو واسه ریحانه بلند کرد دیگه نتونستم تحمل کنم 😡 رفتم سمتش و دهنتو ببند بیشعور . خفه خون بگیر احمق . یه بار دیگه ببینم دهن کثیفتو باز میکنی زندت نمیزارممم😡 ریحانه : احساس غرور کردم ولی ته دلم . دلم واسش سوخت 💔 دیدم رسول پاشد و اومد سمتم دستمو محکم گرفت و کشید و برد بیرون . دستمو از دستش کشیدم بیرون چته داداشششش؟😬 رسول : محکم زدم زیر گوشش و تو چی کاره ی اونی که بهش تذکر میدی که صداشو بلند کنه 😡 ریحانه : هیچی نگفتم و فقط سکوت کردم . همونجا نشستم و فقط اشک ریختم 😭 هنوز رسول نرفته بود داخل که رادمهر : (رو به رسول) پس شما با رهای بیچاره هم همین کار رو میکردید که همیشه صورتش کبود بود 😡 رسول : اینکه با خواهرام چیکار کنم به خودم مربوطه . به شما هم ربطی نداره فهمیدیییییی؟😡 ریحانه : تحمل نداشتم پاشدم و رفتم داخل بیمارستان . رفتم پیش پذیرش و گفتم ببخشید بیمار رها حسنی درسته که بردنش قسمت سردخونه ؟ پرستار : دفتر رو باز کردم ، خیر اون مریض به بخش انتقال پیدا کردند مریض تخت بغلیشون به سردخونه انتقال پیدا کردن .