# پارت بیست و دوم رسول : رفتم تو اتاقمو خط جدیدمو که تازه گرفته بودمو انداختم تو گوشیم و به ریحانه زنگ زدم . 😜 ریحانه : حالم خیلی خوش نبود دراز کشیده بودم رو تخت و چشامو بسته بودم که صدای مداحی گوشیم بیدارم کرد . گوشیمو برداشتم و دیدم شماره سیو نیست با ترس جواب دادم . رسول : جواب داد و منم صدامو عوض کردم . سلام علیکم ریحانه خانوم . حالتون خوبه ؟ ریحانه : دیدم دارم سلام میکنه و حالمو میپرسه اونم یه اقا . با صدای لرزون گفتم س..ل..ا...م ....ب..ب..خ..ش..ی..د ...ش..م...ا ؟ رسول : صداش بد جور داشت میلرزید گفتم من هم دانشگاهیتونم حقیقتا چند وقته که از شما خیلی خوشم اومده صاف و پوست کنده با من ازدواج میکنید ؟ ریحانه : ایییی ازم خواستگاری کرد . منم داشت قلبم میومد تودهنم که فورا گوشیو قطع کردمو بلاکش کردم . 🙊 رسول : اینو که گفتم قطع کرد و بلاکم کرد . باریکلا خواهرم . چه با حیا . 😁 ریحانه : از اتاق زدم بیرونو دویدم سمت اتاق داداش رسول که قضیه رو بهش بگم. ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨