• 💚🌿💚🌿💚🌿💚 •
°•○●﷽●○•°
#آیٰـھِ
#قسمت4
✍️بھ قلمِ
#خـادمالــمهدۍ|میـم . علےجانپور
رضا شرمنده سرشو انداخت پایین :_خب چیکار کنیم با این وضعیتے که پیش اومده کسے حاضر نیست اینجا کار کنه ما هم مجبوریم اینجور نیروها رو استخدام کنیم ...
+پروندهاش کجاست باید بخونمش ؟!
بدون اینکه چشم ازم برداره کشوۍ میزشو باز کرد و پرونده رو گرفت سمتم ..
+ممنون ¡
از اتاقش اومدم بیرون و رفتم تو حیاط روۍ یکے از صندلے هاۍ محوطه نشستم و پرونده رو باز کردم
خانم آیـه عبدۍ . ²⁰ ساله . سال سوم دانشگاه علوم پزشکے اصفهان ..
از یک خانواده مذهبے و با آبرو !
چشمام از تعجب اندازه کاسه شد چطور تو خانواده مذهبیه ولی اینجوریه ' اگه تو خانواده مذهبے نبود چطورۍ بود ! والا ..
تازه چطورۍ بیست سالشه اما سال سوم دانشگاه علوم پزشکے هست ؟
بیخیال پرونده شدم و تو محوطه در حال قدم زدن بودم نمیدونستم چطورۍ به بابا و مامان بگم که میخوام برم سوریه !
قطعا مخالفت میکنند مثل دو سال پیش که گفتن سنّت کمه و هنوز خیلے جوونے ' ولے من نمیتونم بیشتر از این منتظر بمونم .
ولے از یه طرف بدون اجازهاشون نمیتونم برم
مثل گذشته ...
همه رفیقام رفتن به جز رضا که اونم پاش لنگه زندگیه و حتے به رفتن فکر هم نمیکنه ..
خیلے ها هم شهید شدن خوش به سعادتشون ما لیاقت نداریم حتے بریم چه برسه ....
تو افکار خودم غرق بودم که صدایے منو از افکارم جدا کرد .
_آقا با شما هستم هوی آقا !
برگشتم و نگاهش کردم .. پوف همون نیرو جدیده ..
سرمو انداختم پایین و جواب دادم :+بله بفرمایید؟
مدت زیادی مکث کرد حتے طورۍ که مجبور شدم سرمو بلند کنم بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم :+اتفاقے افتاده ؟
نفس عمیقے کشید و گفت :_نه فقط من الان لازمه اینجا بمونم ؟ اگر باهام کارۍ ندارۍ من برم خونه !
+خیر فعلا با شما کارۍ نداریم میتونید برید باز باهاتون تماس میگیریم که براۍ انجام کار و کارهاۍ استخدام تشریف بیارید اینجا یا خیر ...
سرشو سریع آورد بالا و با جدیت گفت :_مگه من هنوز استخدام نشدم ؟ ولے اون ..
ادامـه داࢪد ...
ڪپـے بـھ هـࢪ نحـوۍ ممنـوع و پیگـࢪد قـانونـے داࢪد ❌
پـرش به پـارت اول ↯
http://eitaa.com/dokhtaranzeinabi00/23825
لینـک کانـالمونِ ↯
https://eitaa.com/joinchat/3764518990C8dcd051ac8
• 💚🌿💚🌿💚🌿 •