متن روضه وفات حضرت ام البنین (س)حاج سیدمجید بنی فاطمه
کی مدینه ز یاد خواهد برد صحن چشمان گریه پوشت را
صبح تا شب کنار خاک بقیع ناله و شیون و خروشت را
چشمهای تو پر شفق می شد در کنار چهار صورت قبر
مصحف دل ورق ورق می شد در کنار چهار صورت قبر
خوب فهمیده حال و روزت را آنکه امُ البکا تو را خوانده
مادر اشک مادر ناله پاره های دلت کجا مانده
آه وقت غروب مادر جان تو و زینب چه عالمی دارید
یکی از دیگری پریشان تر حال محزون و درهمی دارید
می نشیند عجب غریبانه ام کلثوم در کنار رباب
می شود روضه خوان مجلستان روی زرد و نگاه تار رباب
یکی از میهمان نوازی شان یکی از تیر و دشنه می گوید
یکی از هرم آفتاب و عطش یکی از کام تشنه می گوید
پیش چشمان خون گرفتهی عشق از نگاهی کبود می گوید
یعنی از ماجرای بی کسی و خیمهی بی عمود می گوید
حرف سقا که پیش می آمد گریه های سکینه دیدن داشت
ماجرای شهادت عباس با لب تشنه اش شنیدن داشت
او به سمت شریعه می رفت و روح از پیکر حرم می رفت
همهی دلخوشی خون خدا صاحب بیرق و علم می رفت
می گفت الحمدلله بچه هام خوب تربیت شدند،امام حسین دست رو سر عباس می کشید می گفت داداش… ام البنین عباسشُ صدا زد، گفت: پسرم حواست باشه اگه آقات بهت میگه داداش نکنه یه وقت تو هم بهش بگی داداش، خوبیت نداره آخه من کنیز حسینم…وقتی زینب هم برگشت مدینه اول چیزی که گفت این بود که من ناراحت نیستم از این که عباس آب نیاورد اما خانم، مادر جان، ام البنین از عباس یه گله دارم، عاقبت به حسین گفت داداش اما به من یه خواهر نگفت…
همه در آستانهی خیمه چشمها خیره سمت علقمه بود
ناگهان عطر و بوی یاس آمد به گمانم شمیم فاطمه بود
بانگ أدرک أخا در آن لحظه مثل تیری به قلب بابا خورد
ناله می زد انکسر ظهری قد و بالای آسمان تا خورد
رفت سمت فرات اما حیف بی قرار و خمیده بر می گشت
کوه غم روی شانه هایش بود با دو دست بریده بر می گشت
رفت سقا و خیمه ها دیگر از غم بی کسی لبالب شد
بی پناهی خودی نشان می داد اول بی کسی زینب شد
همره کاروان به شام آمد سر او مثل نجم ثاقب بود
ولی از روی نیزه می افتاد روضه اش أعظم مصائب بود
گفتی آقامُ کشتند، خب حالا بشیر صبر کن من چند تا سوال ازت دارم، به من بگو عباسمُ چجوری کشتند؟ گفتند: ام البین رفته بود برای گلای حسین آب بیاره، تو خیمه ها غوغاییه، همه به فکر آبند، همه زنا اومدند تو خیمه رباب، همه دل نگران رباب اند، عباس رفته آب بیاره؛ ام البنین، بچه ها انقدر تشنه بودند بعضی ها از حال رفته بودند، بعضی ها لباسا رُ بالا داده بودند، شکم ها رُ رو خاک گذاشتند؛ سه روز گلای حسین آب نخوردند، حالا عباس می خواد آب بیاره، اول کسی که خیلی افتخار می کنه سکینه است، هی میگه رباب غصه نخور، عمو قول داده آب بیاره، عمو بگه آب بیاره میاره، رفت آب بیاره مشکُ زد تو آب، مشکُ پر کرد ام البنین، بشیر که این ها رُ می گفت ام البنین خوشحال می شد، می گفت: بارک الله عباسم؛ خانم جان از شریعه بیرون زد اما وسط راه یه دست عباستُ بریدند، اما با دست دیگش آبُ گرفت، گفت بارک الله عباسم؛ خانم جان تیر به چشمش زدند اما مشکُ رها نکرد، بارک الله عباسم؛ خانم جان دست دیگشم بریدند، رنگ ام البنین پرید، گفت خانم جان اما عباس خم شد آروم آروم مشکُ به دندون گرفت، خمیده خمیده سمت خیمه ها اومد، دیدند باز داره میگه بارک الله عباسم؛ یه مرتبه یه جمله ای گفت صدای ناله ی ام البنین بلند شد، صدا زد خانم جان تیر به مشک عباست زدند، یه وقت صدا زد بیچاره عباسم… برا همین بود تو کوچه پس کوچه های مدینه می گشت می گفت:
دیگر مرا ام البنین نگویید زیرا که من دیگر پسر ندارم
زینب تو مدینه روضه می گرفت، همه زنها می اومدند شروع می کرد روضه خوندن، مردم نبودید آقام حسینُ تشنه کشتند، مردم نبودید علی اکبرُ اربا اربا کردند، مردم نبودید دستای عباسمُ بریدند، مردم نبودید به شیرخواره ما هم رحم نکردند، یه مرتبه دیدند از دم در روضه یه صدایی بلند شده، هی میگه بمیرم برا بچم از خجالت آب شد، نتونست آب بیاره، شاید زیر لب می گفت خانم جان یا فاطمه الزهرا شرمندم کردی، شنیدم از تو کوچه وقتی سیلی خوردی نتونستی تا خونه بیای اما از زینب شنیدم رفتی علقمه عباسمُ بغل گرفتی…
ام البنین کجایی بشیر خبر آورده مژده بده که سقا یه قطره آب نخورده
#کانال_نوحه_یازینب_سلام_الله_علیها