روزی پیامبراکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نشسته بود و بر ران چپش ابراهیم پسرش را نشانیده بود و بر ران راست خود امام حسین(علیه السلام) را و یک مرتبه این را می‌بوسید و یک مرتبه او را، ناگاه آن جناب را حالت وحی عارض شد و سپس فرمود که جبرئیل از جانب پروردگار آمد و گفت:ای محمد! پروردگارت سلام می‌رساند و می‌فرماید که یکی را فدای دیگری گردان!پس حضرت نظر کرد به سوی ابراهیم و گریه کرد و نظر کرد به سوی سیدالشهدا(علیه السلام) و گریه کرد، پس فرمود که ابراهیم مادرش ماریه است و وقتی بمیرد به غیر از من کسی محزون نخواهد شد و مادر حسین فاطمه است و پدرش علی است که پسر عم من و به منزلۀ جان من و گوشت و خون من است و چون او بمیرد دخترم و پسرعمم هر دو اندوهناک می‌شوند و من نیز بر او محزون می‌گردم و من اختیار می‌کنم حزن خود را بر حزن ایشان و بعد از آن، پیامبراکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) هرگاه امام حسین(علیه السلام) را می‌دید او را بر سینۀ خود می‌چسبانید و لبهای او را می‌مکید و می‌گفت: فدای تو شوم ای کسی که ابراهیم را فدای تو کردم!.(منتهی الامال ص192)