ن پرداختند.
البته در کربلا هم افرادی بودند که نفوذ یزیدیان لحظهای آنان را از امام زمانشان جدا نکرد.
یکی از این افرد حضرت عباس (ع) است. در کربلا شمر لعین برای عباس (ع) و برادرانش امان نامه آورده بود تا به زعم خود آنها را از مرگ نجات دهد. ولی این امان نامه به هیچ وجه رایگان نبود و بهای آن تسلیم در برابر خواستههای انسان فاسقی چون یزید، بود. علمدار کربلا با آن اعتقاد راسخی که به امام خویش داشت، خطاب به شمر گفت: «تَبَّتْ یدَاک وَ لُعِنَ مَا جِئْتَ بِهِ مِنْ أَمَانِک یا عَدُوَّ اللَّهِ أَ تَأْمُرُنَا أَنْ نَتْرُک أَخَانَا وَ سَیدَنَا الْحُسَینَ بْنَ فَاطِمَةَ (سلام الله علیها) وَ نَدْخُلَ فِی طَاعَةِ اللُّعَنَاءِ وَ أَوْلَادِ اللُّعَنَا[۱۴]؛ دستت بریده باد! لعنت بر امان نامهات. ای دشمن خدا! میخواهی که برادرم، سرورم و امامم را ترک بگویم و در اطاعت لعنت شدگان و فرزند لعنت شدگان وارد شوم؟»
آری، عباس بن علی (ع) بیاذن ولی امر خویش، به شمر نگاه هم نمیکند و آنگاه هم که امام حسین (ع) به عباس اذن میدهد تا جواب شمر را بدهد، هرچند فاسق باشد، (أَجِیبُوهُ وَ إِنْ کَانَ فَاسِقاً)[۱۵] و وقتی شمر، برای علمدار کربلا امان نامه میآورد، حضرت عباس (ع) که کانون غیرت، حمیت و وفاداری است، بر شمر بانگ میزند و میفرماید: «لَعَنَکَ اللَّهُ وَ لَعَنَ أَمَانَکَ أَ تُؤْمِنُنَا وَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ لَا أَمَانَ لَهُ[۱۶]؛ لعنت خدا بر تو و امان نامه تو ای دشمن خدا! ما را فرمان میدهی که از یاری برادر و مولایمان حسین (ع) دست برداریم و سر در طاعت ملعونان و ناپاکان درآوریم، آیا ما را امان میدهی، ولی برای فرزند رسول خدا (ص) امانی نیست؟»
عباس بن علی، چنان با قاطعیت سخن میگوید، که دشمن نامیدانه، به خیمه خویش، باز میگردد.
مقابله با نفوذ به سبک حضرت ابالفضل (ع)
·بصیرت:
امام صادق (ع) درباره عمویش عباس (ع) مىفرماید: «کَانَ عَمّنَا العَبَاس نَافِذ البَصِیرة[۱۷]؛ عموى ما عباس داراى بصیرت ژرف بود.»
·عدم تعلق به دنیا:
در تاریخ مى خوانیم: «بَیْنَ عَیْنَیْهِ أَثَرُ السُّجُود[۱۸]؛ [در پیشانى] و بین چشمان او اثر سجده [نمایان] بود.»
نقل شده که روى قاتل عباس که از طایفه «بنى دارم» بود، سیاه شده بود. علت را از او پرسیدند. گفت: «من مردى را که در وسط پیشانى او اثر سجده بود کشتم که نامش عباس بود.»[۱۹]
·عشق به ولایت و ولایتپذیری
گریز و روضه
آنقدر عاشق ولایت بود که امام زمانش عاشق او بود. تاریخ مینویسد: «لَم یَبق الحُسَین بَعدَ ابِى الفَضل إلّا هَیکَلاً شَاخِصَاً مُعرى عَن لَوازِم الحَیَاة[۲۰]؛ از امام حسین بعد از [مرگ] اباالفضل جز هیکلى [و مشتى استخوان] خالى از لوازم حیات و زندگى باقى نماند.»
پس از او بود که دشمن جرأت و جسارت پیدا کرد و بر اصحاب و خیمههاى امام حسین (ع) حملهور شدند. در تاریخ مىخوانیم: «لَمّا قُتِلَ العبَّاسُ تدافَعتِ الرِجَالُ عَلى اَصحَابِ الحُسَین؛[۲۱] هنگامى که عباس کشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسین حملهور شدند.»
تا تو بودى خیمه ها آرام بود دشمنم در کربلا ناکام بود
تا تو بودى من پناهى داشتم با وجود تو سپاهى داشتم
تا تو بودى خیمه ها غارت نشد بعد تو کس حافظ یارت نشد
تا تو بودى چهره نیلى نبود دستها آماده سیلى نبود
تا تو بودى دست زینب باز بود بودنت بهر حرم اعجاز بود
تا که مشکت پاره و بى آب شد دشمن پر کینه ات شاداب شد
حضرت عباس (ع) بعد از شهادت على اکبر مىخواست به میدان برود، اما برادر به او اجازه میدان رفتن نداد، بعد از اصرار زیاد فرمود: مقدارى آب براى کودکان بیاور.
پیشانى حسینش را بوسید و به سوى فرات حرکت کرد، مشک را پر از آب نمود، خود نیز تشنه بود، مىخواست آب بنوشد: «فَذَکَرَ عَطَشَ الْحُسَیْن وَ مَن مَعَهُ فَرقَى المَاء[۲۲]؛ سپس به یاد تشنگى حسین و همراهان [و کودکان] افتاد، پس آب را [روى آب] ریخت.»
یا نَفْسُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَیْنِ هُونِی وَبَعْدَهُ لا کُنْتِ أَنْ تَکُونِی
هذا حُسَیْنٌ وارِدُ الْمَنُونِ وَتَشْرَبینَ بارِدَ الْمَعینِ
هان اى جان عباس! مىدانى که پس از شهادت پیشواى آزادى، حسین چقدر زندگى بر تو گران است؛ مىدانى چقدر دردناک است که تو بخواهى پس از او در این فضاى تیره و تار نفس بکشى و زندگى کنى؟
آنگاه فریاد برآورد: «والله لا اذُوقُ المَاء وَسَیدِى الحُسَین عَطشَانَاً[۲۳]؛ به خدا قسم آب نمىنوشم، در حالى که آقاى من حسین تشنه است.»
شدت علاقه امام حسین (ع) به جناب ابوالفضل (ع)، مثل شدت علاقه حضرت رسول (ص) به حمزه سید الشهداء و جعفر طیار بود و این شدت تا عاشورا ادامه داشت تا اینکه صدای قمر بنی هاشم بلند شد: