🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺 🍃🌺🍃🌸🍃🌺 🌺🍃🌸 🌸 ✨﷽✨ ح‌ر: یک شب با فاطمیون چهارشنبه شب بود.‌ قرار صله رحم با خانواده آسمانی داشتم. باید به مادرم سر می‌زدم. بنابر‌این خودم را به هیأت فاطمیون رساندم. دم در ایستادم و دست بر سینه عرض کردم: سلام مادر! مهمانت در خونه است. اومدم پاکم کنی. نصیحتم کنی. تربیتم کنی.‌ بیام‌ تو؟! بخاطر امام رضا ع ردم نکن. آخه ثواب زیارت شما رو قراره هدیه بدم به ایشون. بهشون گفتم که آقا امام رضا! می‌خوام دست و پای شما باشم و به جای شما برم به مادر عرض ارادت کنم. مگه توی زیارت جامعه گفته نشده که «اجسادکم فی الاجساد: بدن شما در بدن هاست»؟! می‌خوام بلاتشبیه بدن شما باشم. هه چی می‌گم؟! اصلا مگه بدن خودتون نیست؟ دست و پای خودتونه آقا! می‌خوام ببرمش اونجا که شما دوست داری؟! جایی بهتر از مجلس حضرت زهرای اطهر به ذهنم نرسید. پای امام رضا علیه السلام را که وسط کشیدم کم‌کم احساس کردم که دلم نرم و شکننده شد. بدنم لرزید. چشمانم گرم شد. و بغض خودش را تا گلویم رساند. فهمیدم که مادر اجازه ورود را صادر کرده است. با سلام و صلوات وارد هیات شدم. هیأت بسیار تمیز بود. نور جلسه مناسب بود. جایگاه بسیار زیبا و هنرمندانه بنا شده بود. ترکیب رنگ بین جایگاه و زمین و دیوارها، بین فرش و پرچم و کتیبه‌ها هارمونی خوبی ایجاد کرده بود. گویی یک موسیقی ملایم را در وجود آدم می‌نواخت. نشان می‌داد که اهالی این هیأت شأن این خانه را می‌دانند. آری، خانه مادر باید زیباترین خانه عالم باشد. یاد مشهد افتادم. مشهد هم همیشه زیبا و دل‌نواز است. سری چرخاندم و اعضای هیأت را به سرعت مرور کردم. به جز چند نفر همه چهره‌ها برایم جدید بودند. ترکیبی از سنت و مدرنیته بود! معجونی از گذشته و آینده! پیوند تجربه و انرژی! همه چیزی که یک هیأت برای رشد لازم دارد دیده می‌شد. حضرت مادر! این خویشاوندی عجیب معجزه شماست! سنگ روی سنگ بند نمی‌شود مگر با عاطفه مادری! حضرت مادر! در این روزگار سیاه و گندیده، آن‌ها را چگونه حفظ کردی؟ اینها را چطور جذب کردی؟ با چه فرمولی آن‌ها را با اینها زیر یک سقف جمع کردی؟ آن‌ها با چهره‌های گشاده، دست‌های گرم و لبخندهای مهربان احوال مرا می‌پرسیدند و از من پذیرایی می‌کردند. یادم باشد! سر یک فرصت مناسب آن‌ها را باید زیر ذره‌بین بگیرم تا سر از سرشان درآورم. آن‌ها چه کرده‌اند که همیشه مهرشان به دل مادر افتاده؟ راز ماندگاری آنان چیست؟ وفا، آری وفا؟! در آنها وفا را می‌دیدم. پس وفا این شکلی است؟! براستی وفا چقدر زیباست! اما اینها چهره‌هایی ناشناس بودند. غریبه‌هایی آشنا؛ گویی سال‌ها آنان را می‌شناسم. احساس غربت در میانشان نمی‌کردم. نوجوانان و جوانانی که تازه در این گلستان روییده بودند. نهال‌های تازه باغ فاطمیون! وه که چقدر سبز و خرم و شاد بودند. و مگر پیامبر ص نفرمود که مجالس ذکر، باغ‌های بهشت هستند؟! و مگر ذکری بالاتر از «یا فاطمه الزهرا س» هم هست؟ و مگر جز این است که عشق گرم امام حسین ع، بذرهای انسانیت را می‌رویاند؟! خورشید است دیگر! تو را داغ می‌کند و نورانی! قسم به خورشید و نورش! «و الشمس و ضحها» آری، اینجا جوانان و نوجوانانی را می‌دیدم که در هوای پاک روضه، سر شکوفه زدن و روییدن داشتند. ادامه دارد.... ✍به قلم برادر ارجمند :حسن رنجبر 💎 هیأت جوانان فاطمیون همدان 🆔 @ehsasejavan_ir 🌸 🌺🍃🌸 🍃🌺🍃🌸🍃🌺 🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺