✨دختر بسیجی °•| پارت چهلم |•° مشغول در آوردن سنجاق ها از داخل موهاش شدم. با در آوردن آخرین سنجاق مو به نگاهش تو ی آینه که به من خیره بود خیره شدم و دستی به موهای باز شده اش کشیدم و گفتم : می خوای شونه شون بزنم. دستی توی موهاش کشید و جواب داد : اینا پر چسب و تافن و به این راحتی شونه نمیشن! باشه فردا که رفتم حموم شونه شون می کنم. با سردرگمی رو ی تخت نشستم و در حالی به آرام چشم دوخته بودم * که آرام نگاهش رو ازم گرفت و به دستاش روی زانوش خیره شد. کالفه دستم رو دور گردنم کشیدم و خیلی ناگهانی روبه روش وایستادم و یه دستم رو روی پشتی صندلی و دست دیگه ام رو زیر چونه ی آرام گذاشتم که با تعجب به چشمام خیره شد و من با خم شدنم به سمتش فاصله ی صورتم با صورتش رو به حداقل رسوندم و در مقابل نگاه حیرت زده اش لبای قرمزش که از سر شب بد جور بهم چشمک می زدن *و با کلافگی از اتاق بیرون زدم و خودم رو روی تنها مبلی که توی سالن و برای عروس و داماد گذاشته بودن انداختم. به صورت آرام که شب زود تر از من خوابش برده بود و حال هم خیال بیدار شدن نداشت در سکوت زل زده بودم که با صدای در زدن کسی نگاهم رو ازش گرفتم و دستم رو از زیر سرش خیلی آروم بیرون کشیدم که تکونی به خودش داد و عمیق تر از قبل خوابید و من هم رو ی لبه ی تخت نشستم. به ساعت توی دستم که ساعت ۹ صبح رو نشون می داد نگاه کردم و مشغول بستن دو دکمه ی باز پیراهنم شدم. من*حالا مجبور شده بودم با پیراهن بخوابم تا آرام بیشتر ازم خجالت نکشه و معذب نباشه.به طرف آرام چرخیدم و صورتش رو با پشت انگشتام نوازش کردم و صداش زدم: _آرام! نمی خوای بیدار شی؟ چند باری چشماش رو باز و بسته کرد تا اینکه بیدار شد و سرجاش نشست ولی دوباره خودش رو روی تخت انداخت و با ناله گفت :وای که چقدر خوابم میاد اصلا نمی تونم بیدار بمونم. با تعجب نگاهش کردم که دوباره صدای در زدن بلند شد و من از رو ی تخت برخاستم وهمانطور که موهای پریشونم رو مرتب می کردم برای باز کردن در از اتاق خارج شدم. در رو باز و به هما خانم که پشت در وایستاده بود سالم کردم که جواب داد:سلام پسرم صبح تو هم بخیر! ببخشید که از خواب انداخمت ولی خب! دیگه باید بیدار می شدین. _نه! من بیدار بودم. _آرام هنوز خوابه؟ _صداش زدم ولی بیدار نشد. _دوباره صداش بزن و تا من صبحونه رو آماده می کنم بیاین پایین. _چشم الان میایم. با رفتن هما خانم به اتاق برگشتم و آرام رو صدا زدم: _آرام خانم نمی خوای بیدار شی؟ بدون اینکه چشماش رو باز کنه لبخند زد که متعجب نگاهش کردم و گفتم : آرام چرا پا نمیشی؟ _چون می ترسم! _از چی؟ _از اینکه چشمام رو باز کنم و ببینم همه چیز یه خواب بوده! یه رویای قشنگ یک شبه! _درسته همه چی رویاییه ولی چشمات رو باز کن و ببین که این رویا یه حقیقت! چشماش رو باز کرد و با لبخند به من که رو ی لبه ی تخت نشسته و بهش خیره بودم،نگاه کرد که گفتم : صبحت بخیر خانم خوابالو! _سلام صبح تو هم بخیر. به موهای ژولیده و پخش شده دور و برش نگاه کردم که گفت:میشه انقدر نگاهم نکنی ! _چرا؟! _آخه موهام خیلی بهم ریخته و ژولیده ان ! فکر می کنم قیافه ام خنده دار شده و تو دار ی توی دلت بهم می خندی. _خنده دار که شد ی ولی لبخند من به خاطر چیز دیگه ایه! _چی؟ _خوشحالم آرام! خیلی خوشحال! با لبخند بهم نگاه کرد که از روی تخت برخاستم و او هم از تخت پایین اومد و بعد اینکه شالش رو سرش کرد به همراه هم به طبقه ی پایین رفتیم. از در باز خونه به دنبال آرام وارد خونه شدم که هما خانم از تو ی آشپز خونه صدامون زد: