✨دختر بسیجی °•| پارت شصت و پنجم |•° با رفتن آوا کلافه از رو ی تخت برخاستم و نیم ساعت بعد با بسته ی توی دستم به اتاق برگشتم و با عجله مشغول باز کردن بسته شدم. داخل بسته یه جعبه ی قرمز ش یک با یه روبان روش بود که درش رو برداشتم و با دیدن لباس سفید عروس آه از نهادم بلند شد و لباس رو بغل گرفتم. پاک یادم رفته بود آخر همین هفته قرار بود من داماد باشم و آرام توی این لباس عروسم باشه. بی قرار و آشفته حال لباس رو محکم توی بغلم گرفتم و داد زدم :خداااا بسه دیگه! چقدر دیگه می خوای زجرم بد ی! می خوای بهم بگی من لیاقت آرام رو نداشتم؟! آره نداشتم! من لیاقتش رو نداشتم! دیگه بهم ثابت شد که آرام برام زیادیه! تو رو به خداییت قسم انقدر زجرم نده! دلم دیگه طاقت غم خوردن و درد گرفتن رو نداشت و نمی خواستم دیگه مثل یه بچه یه گوشه بشینم و گریه کنم. لباس رو با عصبانیت یه گوشه ی اتاق پرت کردم و از اتاق بیرون زدم که آوا که از صدای داد من جلو ی در اتاق وایستاده بود با نگرانی و ترس نگاهم کرد و من بی توجه بهش پله ها رو پایین رفتم و از خونه ای که این روزا رنگ شاد ی رو به خودش ند یده بود بیرون رفتم.چند روزی گذشت و من تو ی دفتر و پشت میز کارم نشسته بودم که نازی به در باز اتاق زد و گفت :آقا ی محمد ی اینجا هستن و می خوان شما رو ببینن! با تعجب و با تصور دیدن پدر آرام بهش گفتم : بگو بیان داخل. مونده بودم با چه رویی با آقا ی محمد ی روبه رو بشم که با دیدن امیرحسین توی چارچوب در نفسی از سر راحتی کشیدم و از جام برخاستم. امیرحسین وارد اتاق شد و گفت : زیاد مزاحمت نمی شم، اومدم اینجا تا یه سری وسایل رو که آرام داده بهت بدم. _وسیله؟! سوئیچ ماشین رو رو ی میز گذاشت و گفت :آره چیزایی که بهش هد یه داده بودین و از این جور چیزا، گذاشتمشون توی ماشین! _ولی اینا مال خودشه و...... _دیدن این چیزا حالش رو بدتر می کنه! با این حرفش چشمام رو عصبی بستم و گفتم :حالش چطوره؟ _خوب نیست..... ولی خوب میشه یعنی باید بشه! امیر حسین با گفتن این حرف به سمت در رفت که گفتم: همه چی تقصیر منه.... برگشت و گفت :می دونم. _از.... از کجا می دونی؟ _اونشب که مادرت اومد بهمون گفت! _محمدحسین هم می دونه؟ _اگه می دونست که تو الان زنده نبودی! _پس چرا تو هیچی نمیگی ؟ چرا دعوام نمی کن ی و بهم سیلی نمی زنی؟ _چون من خودم رو گذاشتم جای تو.... ........._ ادامه داد....