✨دختر بسیجی °•| پارت هفتاد و هفتم |•° با بی قراری و خوشحالی و بعد خداحافظی کردن، عقب عقب رفتم و از مغازه خارج شدم. *جلوی آموزشگاه زبان منتظر آرزو موندم تا از مدرسه خارج بشه. با خارج شدنش از آموزشگاه همانطور که توی ماشین نشسته بودم به دنبالش خیلی آهسته حرکت کردم تا اینکه از آموزشگاه و شلوغی دور شد. بهش نزدیک شدم و براش بوق زدم که توجهی نکرد و در عوض به قدم هاش سرعت بخشید . ش یشه رو پایین کشیدم و صداش زدم : آرزو وایستا کارت دارم. با شنیدن صدام وایستاد و من هم ماشین رو همون کنار خیابون نگه داشتم که به سمتم اومد و گفت : سلام شمایین! فکر کردم مزاحمه! به روش لبخند زدم و گفتم :سلام! میشه امروز من برسونمت خونه می خوام باهات حرف بزنم! _در مورد آرامه؟! ............._ _پس من به دوستم بگم که با شما میام! آرزو به سمت دوستش که منتظرش وایستاده بود برگشت و بعد کمی حرف زدن باهاش تو ی ماشین نشست و من ماشین رو روشن کردم و کمی از مسیر رو رفتم و گفتم : موافقی برای حرف زدن به کافی شاپ بریم؟ _من باید زود به خونه برگردم پس هر حرفی دارین همین جا بزنین! تا خونه شون راه زیاد ی نمونده بود پس به ناچار ماشین رو کنار خیابون خلوت پارک کردم. نمی دونستم باید چی بگم و از کجا شروع کنم! کلافه نفسم رو ب یرون دادم و سکوت کردم و چند دقیقه ای در سکوت گذشت تا اینکه آرزو که فهمیده بود حرف زدن برام سخته به حرف اومد و بدون اینکه نگاهش رو از روبه روش بگیره گفت : _چند روز بود که آرام کلافه و عصبی بود و به کوچکترین چیز گیر می داد و زود اشکش در میومد ! ما همه فکر م ی کردی م این رفتارش به خاطر وضعیتیه که برای شما پیش اومده، تا اینکه یه شب با حال خراب از بیرون به خونه برگشت و گفت دیگه تو رو نمی خواد و حاضر نیست باهات ادامه بده! گفت حتی به شما هم گفته که نمی خواد باهاتون باشه! اونشب کسی حرفش رو جد ی نگرفت ولی بعد یه مدت وقتی دیدیم از شما خبری نیست بابا آرام رو صدا زد و ازش خواست بگه دقیقا چه اتفاقی افتاده! ولی آرام جلوی بابا وایستاد و فقط یک کلمه گفت اینکه شما رو دوست نداره و طلاق می خواد. بابا که از همه جا بی خبر و مثل ما توی شوک بود برای اولین بار به صورت آرام سیلی زد و دعواش کرد ولی آرام بدون اینکه از جاش تکون بخوره چند بار گفت ازدواج با شما یک اشتباه بوده! ادامه دارد....