✨دختر بسیجی
°•| پارت هشتاد و هشتم |•°
خانمی که با همه ی دخترایی که دور و برمون رو گرفته بودن فرق می کرد و بر خلاف اونا دنبال چیزی فرا تر از هوس بود چیزی شبیه عشق!
_شاید تقصیر ما بوده که همچین دخترایی دورمون رو گرفته بودن.
_شاید ! خب دیگه من تا از پرواز جا نموندم باید برم! خداحافظ رفیق!
_کجا می خوای بری؟
_یه جایی زیر همین آسمون... امریکا!
_تا چه مدت اونجا می مونی؟
_معلوم نیست شاید برای همیشه و شاید هم برای چند سال.
_باشه! برو به سلامت برات بهترین رو آرزوی می کنم.... خداحافظ!
_سلام من رو به زن داداش هم برسون! خداحافظ...
تماس رو قطع و کلافه به تصویر خودم با کت و شلوار دامادی توی آینه ی میز آرایش نگاه کردم.
من از پرهام دلگیر و عصبی بودم ولی راضی به نبودنش و زندگی کردنش توی یه کشور غریب هم نبودم.
من سالها با پرهام رفیق فابریک بودم و یه جورایی او رو برادر خودم می دونستم و حالا هم از رفتنش خوشحال نبودم و می دونستم ممکنه یه روزایی دلم هواش رو بکنه.
عجیب بود که دیگه صدایی از داخل سالن نمی ومد و خونه رو سکوت فرا گرفته بود.
چشم از آینه گرفتم و از اتاق خارج شدم و با دیدن خونه ی خلوت، رو به آرام که توی لباس عروس و وسط سالن وایستاده بود و با لبخند به من نگاه می کرد پرسیدم : پس بقیه کجان؟!
_رفتن دیگه !
بدون اینکه نگاهم رو از چشماش بگیرم گره کراواتم رو شل کردم و به سمتش رفتم که دستاش رو پشت سرش قائم کرد و نگاهش رو به زمین دوخت.مقابلش وایستادم و دستام رو دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم : بعد مدتها امشب آرومم آرام!
امشب که تو عروسمی و تو ی لباس سفید عروس می درخشی!
توی این شب قشنگ می خوام بهت بگم که من عاشق ترین و خوشحال ترین مرد این شهرم!
دوستت دارم آرام! خیلی دوستت دارم...!
با لبخند به چشمام خیره شد و من عمیق پیشونیش رو بوسیدم.
پـآیـآن🌸
امیدواریم از این رمان لذت کافی را برده باشید🎈