#پارت_شصتو_نه🌹
•{حــجـآبـــ مــن}•🤩
هیچ مشکلی نداره
محمد
امروز عروسیه امین دوست صمیمیه با مریم خانم دوست صمیمیه زینب البته بهتره بگم خواهرش چون وابستگیشون
بهمدیگه از دوتا خواهر هم بیشتره
چون با امین اینا رفت و آمد خانوادگی داشتیم برای همین مامان و بابا و طاها و نازنین هم دعوتن
و مثل اینکه نازنین با زینب هماهنگ کرده یه جایی نزدیکای تالار همدیگرو ببینیم و باهم بریم. منو مامان بابا با ماشین
من، طاها و نازنین با ماشین خودشون و زینبو مامان باباش هم با ماشین زینب میانتو آینه قدیه داخل اتاق خودمو برانداز کردم
یه شلوار کتان کرمی و تک کت قهوه ای موهامم به سمت بالا ژل زده بودم و کمی به سمت چپ حالت دادم یکمیشم
ریختم تو صورتم این مدل مو خیلی بهم میاد. عطر خوشبومم زدم و رفتم تو ماشین نشستم چند دقیقه بعد مامان بابا هم
اومدن راه افتادیم.
طاها اینا سر کوچه منتظرمون بودن
پشت سر طاها راه افتادم تا رسیدیم سر قرارمون با زینب اینا
هنوز نیومده بودن. همونجا موندیم 5 دقیقه بعد ماشین زینب نمایان شد
همه پیاده شدیم سالغم احوال پرسیو خوشو بش کردیم بعدش هم طبق معمول خانواده های دو طرف برای بچه های
مجرد همدیگه آرزوی خوشبختی کردنو گفتن ان شاءالله قسمت بچه ی شما
زیر چشمی به زینب نگاه کردم
چادر سادشو سر کرده بود که شال بلند کالباسی رنگش و دامن حریر لباس کالباسیش از زیر چادر معلوم بودن صورتش
هم آرایش خیلی خیلی ملایمی داشت که فقط کمی چهرشو تغییر داده بود وگرنه اصلا ضایع نبود
سوار ماشینامون شدیم راه افتادیم سمت تالار
رسیدیم و بعد از اینکه ماشینامونو پشت سر هم پارک کردیم خانما و آقایون از هم جدا شدن و هرکدوم رفتن قسمت
مخصوص به خودشون.....
به قلم : zeinab.z
ادامه دارد....