#پارت_هشتادو_چهار🌹
•{حــجـآبـــ مــن}•🤩
مامان_ چرا الان میاره
مامان_ زینب جان؟ مامان بی زحمت چایی بیار
سریع از جام بلند شدم و به استکانایی که از قبل داخلشون چایی ریخته بودم آب جوش اضافه کردمو آروم سینیو
برداشتم
آب دهانمو قورت دادم و با یه نفس عمیق رفتم بیرون
همه برگشتن سمتم. با خجالت سرمو انداختم پایین.
خیلی بده جلوی 7 جفت چشم که زیر نظرت گرفتن راه بریو مواظب باشی خرابکاری نکنی اونم من که استاد خرابکاریم
اوووف سینی هم خیلی سنگین بود دستم داشت میشکست از نرگس جون شروع کردم تا رسیدم به آخرین نفر یعنی بابام و بعد نشستم روی یه مبل تکنفره کنار مامانم. تو تمام
این مدت تا زمانی که بشینم سر جام همشون ذل زده بودن به من جوری که دلم میخواست همین الان زمین دهن باز کنه
و منو ببلعه
همه چاییشونو خوردن
آقای شمس_ خب اجازه میفرمایید دختر و پسر گلمون برنو سنگاشونو باهم وا بکنن؟نرگس جون با لبخند شیرینی بهم
خیره شد
مامان و بابا_ اختیار دارید
مامان_ زینب جان بلند شو
نمیدونم چه حکمتیه با اینکه من با این خانواده خیلی خودمونی و راحتم اما امشب حتی از دیشب هم بیشتر خجالت
میکشم...
به قلم : zeinab.z
ادامه دارد....