✨دختر بسیجی °•|پارت بیستم|•° برای اینکه بفهمم شماره حساب متعلق به کیه گوشیم رو در آوردم و از طریق همراه بانک، مبلغی رو به همون شماره پول واریز کردم که با دیدن اسم آرام محمد ی به عنوان نام صاحب شماره حساب چشمام تا آخری حد ممکن باز شد و با تعجب به اسمش خیره شدم. برای اینکه مطمعن بشم اشتباه نشده چند بار دیگر هم ای کار رو تکرار کردم و با تعجب رو به اکبر ی که روبه روم وایستاده بود گفتم:این غیر ممکنه! _راستش من هم اولی که اسمش رو دیدم باورم نشد و برا ی همی هم فقط شماره حساب رو بهتون دادم تا خودتون ببینید . با عصبانیت میز رو دور زدم و به سمت اتاق پرهام پاتند کردم و وارد اتاقش شدم و پشت سیستم نشستم و خودم همه چی رو چک کردم. با تعجب و عصبانیت به اسم آرام تو ی مانیتور کامپیوتر رو ی میز پرهام خیره بودم و باورم نمی کردم که آرام همچی کاری رو کرده باشه. روبه اکبر ی که به دنبالم به اتاق پرهام اومده بود گفتم:تو مطمعنی ای درسته. _من نمی دونم آقا! داد زدم:پس تو چی می دونی _من سیستم خانم محمد ی رو هم بررسی کردم، تاریخ وساعت انتقال پول یکیه فقط تو ی سیستم ایشون شماره حساب مقصد و اسم دارنده ی حساب مشخص نیست. _یعنی می خوای بگی خودش شماره حساب رو پاک کرده. _ممکنه! به نظر میاد خبر نداشته همه ی سیستما به ای سیستم اصلی متصلن. سرم رو پایی انداختم و گفتم:صداش کن بیاد اینجا. _ولی آقا ممکنه اشتباه... سرش داد زدم: گفتم صداش بزن بیاد. اکبری بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد آرام با نگرانی وارد اتاق شد و روبه روم وایستاد. به قدر ی عصبانی بودم که دلم می خواست با دست خودم خفه اش کنم ولی سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم و بهش نگاه کردم وگفتم: بیا جلوتر. با تعلل دو قدم جلو اومد که گفتم:چرا شماره حساب مقصد از رو ی سیستمت پاک شده؟_ن....نمی دونم. به چشمای نگرانش خیره شدم و گفتم:بیا ای نجا تا بفهمی چرا! از جاش تکون نخورد که داد زدم:گفتم بیا جلو تر.... چند قدم جلوتر اومد و من تونستم جمعیت کنجکاو جمع شده، تو ی سالن رو ببینم. به مانیتور کامپیوتر اشاره کردم و گفتم:بخونش! به مانیتور خیره شد و من به صورت او زل زدم و دیدم که ناگهان حلقه ی چشماش گشاد شد و رنگ صورتش پرید . دستش رو به عنوان تکیه گاهش رو ی می جز گذاشت و با فاصله ی کمی که ازم داشت به صورتم خیره شد و با تته پته گفت:ای .... ای درست نیست.... ای .. روی پام وایستادم و گفتم:این کاملا درسته و چیز ی که درست نیست کار توئه!...... تو با خودت چی فکر کردی؟ که ای نجا هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی و هیچ کس هم کاری به کارت نداشته باشه؟ _منظورتون چیه؟ _منظورم رو خوب می فهمی پس خودت رو به موش مردگی نزن. _شما می فهمی چی داری می گین؟ شما می گین من پول رو به حساب خودم ریختم؟ سرم رو بهش نزدیک کردم و گفتم:ما بهش میگیم دزد ی. _ای تهمته، این نوشته ی رو ی سیستم نمی تونه چیزی رو ثابت کنه. هر کسی می تونه ای داده ها رو به سیستم بده. _کارت پولت کجاست. _می خوای چیکار؟ _می خوام ازش موجود ی بگیرم. با شنیدن ای حرف، خیلی سریع از اتاق خارج شد و چند ثانیه بعد با کیف پول توی دستش برگشت. دوتا کارت رو از کی فش در آورد و گفت: من فقط همین دوتا حساب رو دارم می تونی از هر دوتاش موجود ی بگیری . بدون معطلی اکبری رو صدا زدم و ازش خواستم از یه عابر بانک از کارتی که شماره حسابش با شماره حساب تو ی سیستم یکیه موجود ی بگیره و زود برگرده.