✨دختر بسیجی
°•|پارت بیستم|•°
اکبری کارت رو از دستش گرفت و بعد اینکه کارمندا رو به خاطر جمع شدنشون تو ی سالن سرزنش کرد از شرکت بیرون رفت.
با رفتن اکبری رو ی صندلی نشستم و منتظر موندم تا برگرده. دلم می خواست حسابش خالی و چیز ی که تو ی سیستم ثبت شده
شد بود صحت نداشته باشه.
آرام هم همانطور که دو طرف چادرش رو رها کرده بود ، بی رمق به دیوار تکیه داد و چشماش رو بست.
چیزی از رفتن اکبر ی نگذشت که برگشت و فیشی که موجودی گرفته بود رو به دستم داد.
مبلغ موجودی رو خوندم و فیش رو به طرفش گرفتم و با نیشخند گفتم: حالا چی می گی؟ نکنه می خوای بگی اینم دروغ و ساختگیه.
با قدمای بلند خودش رو بهم رسوند و فیش رو از دستم گرفت و بهش نگاه کرد و بعد خوندنش با نگرانی بهم زل زد و گفت:این غیر ممکنه!این حساب از مدتهاس که خالیه ومن ازش استفاده نمی کنم.
بهش غریدم:حالا که ممکن شده.
از جام برخاستم و در حالی که به سمت در می رفتم گفتم: من کارمند دزد و مظلوم نما نمی خوام خیلی سریع وسایلت رو جمع
می کنی و از اینجا میر ی.
با التماس گفت:تو رو خدا یه لحظه صبر کنین حتما مشکلی پیش اومده.
به طرفش برگشتم و گفتم: حالا که دید ی همه چی لو رفته می گی مشکل پیش اومده؟ نه خیر خانم! مشکل تویی که قبل انجام کارت به عاقبتش فکر نکردی.
_شما حق نداری به من تهمت بزنی و منو دزد خطاب کنی.
به سمتش قدمای بلند برداشتم و سرش داد زدم:تو به من نمی گی حق دارم یا ندارم! از اولش هم ازت خوشم نیومد و حالا چراش رو می فهمم.
به چشمای خیس اشکش خیره شدم و گفتم:بهت گفته بودم اینجا جای آدمایی مثل تو نیست.
اشکاش روی گونه اش ریخت و بدون هیچ حرفی و با سرعت از کنارم رد و از اتاق خارج شد.
من هم از اتاق خارج شدم و با عصبانیت رو به جمعیت فضول داخل سالن غریدم:نمایش دیگه تموم شد! شما احتمالا نمی خوای بری سر کارتون؟
خانم رفاهی که تا اون موقع سر به زیر جلو ی در اتاق حسابداری وایستاده بود جلو اومد و خواست چیزی بگه که بهش توپیدم :
خانم رفاهی لطفا احترام خودت رو نگه دار.
خانم رفاهی که دید من بیشتر از اونچه او فکر می کنه عصبیم چیز ی نگفت و به اتاقشون رفت. هنوز توی سالن وایستاده بودم که آرام در حال ی که کیفش رو ی دوشش بود از اتاق خارج شد و به سمت در ورودی شرکت رفت
ولی قبل اینکه به در برسه به طرفم برگشت و خواست چیزی بهم بگه که از گفتنش منصرف شد و با چشمای خیس از اشک از شرکت بیرون رفت.
به سمت اتاقم پا تند کردم و با قرار گرفتنم توی اتاق، در رو محکم به هم کوبیدم و روی مبل ولو شدم و عصب ی چشمام رو با انگشتام مالش دادم.
اگه هر کسی به جای آرام ای کار رو می کرد تا این حد عصبی نمی شدم ولی او با مظلوم نماییش از اعتمادم سوءاستفاده کرده
بود اون هم درست زمانی که دیگه نسبت بهش احساس نفرت نمی کردم و بر عکس او رو پاک و مبر ی از هر اشتباه ی می دونستم.
به سمت گوش یم که رو ی میز افتاده بود رفتم و بار دیگه هم شماره ی پرهام رو گرفتم که باز هم گوشیش خاموش بود و جوابم رو نداد.
دیگه فضای خفه ی شرکت رو تحمل نکردم و با پوشیدن کتم از شرکت بیرون زدم.
نیاز به چیزی داشتم که عصبانیتم رو سرش خالی کنم و چه چیز ی بهتر از کیسه بکس!
توی ماشینم نشستم و به سمت باشگاه حرکت کردم و تا بعد از ظهر توی باشگاه موندم و به تن بی جون کیسه بکس، مشت زدم.
با هر مشتی که زدم، چشمای خیس آرام جلو ی چشمم کم رنگ و کم رنگ تر شد تا اینکه کمی از فکرش در اومدم و با عصبانیت کمتری راهی خونه شدم.
با ورودم به خونه و دیدن بابا که رو ی مبل کنار شومینه نشسته بود و روزنامه می خوند با سرعت به سمتش رفتم و بعد سالم
کردن روبه روش نشستم و با لبخند پیروزمندانه ای بهش خیره شدم که ریز نگاهم کرد و پرسید : ناراحت به نظر میای، چیز ی شده؟
_ناراحت به نظر نمیام واقعا ناراحتم.
_خب! علتش چیه؟
_علتش تو زرد در اومدن نیرو ی کار ی و باهوشیه که شما استخدام کرد ی .
بابا نگاهش متعجب شد و پرسید :منظورت چیه؟
_منظورم اینه که کارمند ی که شما استخدام کرد ی و به خاطرش هم منو تهد ید کرد ی که حق ندارم اخراجش کنم امروز ۱۰۰ تومن پول گمشده ی شرکت توی حساب اون پیدا شد.
_حساب کی؟ آرام؟
_بله آرام!
_محاله!