میگفت؛‌ خیلی سیب دوست داشت یه سیب رو برمیداشت ، پوستشو میکند ، نصفش میکرد نگاهش میکرد ، بوش میکرد اما.. نمیخورد میذاشتش جلوی خودش و با دلش بازی میکرد اما تن به خوردنش نمیداد داشت تمرین میکرد تا خودشو مقابل نفسش قوی کنه ، این کارها رو کرد که شد عباس بابایی و تو قلب آمریکا از گناه حاضر و آماده فرار کرد... شهید بابایی از حلال خدا گذشت تا از حرامش راحت تر بگذره...