🌿✨✨🌿✨✨🌿
#ذکرهای_شگفت_انگیز
💫 مرحوم آقای حاج سید مرتضی کشمیری نقل فرمودند : در سفری به مشهد مقدس رضوی ، وارد بر یکی از علماء آن شهر شدم . شبی پس از رفتن آن آقا به اندرون منزل ، شعله ی چراغی را که نزدم بود ، کم کردم ؛ و به استراحت پرداختم . همین که چشمم گرم شد ، دیدم عده ای با لباسهای عجیب و غریب وارد اطاق شدند . برخاسته ، شعله ی چراغ را زیاد کردم ، ولی کسی را نیافتم . مقداری ذکر گفتم و استراحت نمودم . قصه تکرار شد . مجدداً بلند شدم . کسی را ندیدم . مقداری دعا خواندم و خوابیدم . رفته رفته کار بالا گرفت . به طوری که دیدم عده ای با لباسهای سرخ وارد شدند و به لهو و لعب پرداختند . برای چندمین بار برخاستم . متوسل به حضرت رضا علیه السلام شدم و از وضع بدم شکایت کردم . ناگهان مثل این که کسی با دست به پهلویم بزند ، گفت آیة الکرسی بخوان ! متوجه شدم خیلی چیزها خواندم ، اما آیةالکرسی قرائت نکردم . به محض این که آن آیات شریفه را خواندم ، در امان قرار گرفتم و خواب مرا ربود . یک وقت بیدار شدم که موذن آستانه ی مقدسه به گفتن مقدمات اذان مشغول بود .
📚منبع : داستانهای جالب ، سید حسن صفحی ، ص 32
╭─┅──🌼🌤🌼──┅─╮
@EmamZaman
╰─┅──🌼🌤🌼──┅─╯