🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷 🇮🇷 ۱۱ *═✧❁﷽❁✧═* برگشتم 🚶سر کلاس، در حالی که تمام بدنم بوی بدی می داد😖 ،یکی از بچه ها با خنده😄 از ته کلاس گفت : عین اسمت بو گندویی ؛ویزل ، و همه بهم خندیدن😃،اولین بار که برای سرشماری و ثبت اسامی📝 بومی ها به منطقه ما اومده بودن، صاحب کارمون، اسم خانوادگی پدرم رو ویزل نوشته بود😟 ... مدرسه 🏦که تعطیل شد،رفتم توی دشتشویی🚽 خیلی آروم، دفتر 📒و وسایلم رو شستم،خیلی مراقب بودم که دفترم خراب تر از اینی که هست نشه، لباس هام👕 رو هم در آوردم و شستم و همون طور خیس تنم کردم رفتم توی آفتاب🌞 نشستم و منتظر پدرم شدم ؛ دلم نمی خواست توی اون وضع، من رو ببینه ❌مطمئن بودم با دیدن👀 اون وضع من، ناراحت میشه😢 و قلبش❤️ می شکنه،تا غروب آفتاب 🌅که پدرم از راه رسید،لباس های منم توی تنم خشک شده بود ... 👌 تا فردا صبح 🌄که خبر ورود من به مدرسه پخش شد📢،یه عده از والدین برای اعتراض✊ اومدن مدرسه، اما به خاطر قانون نتونستن من رو از مدرسه بیرون کنن🚫 ،از اونجا بود که فشارها چند برابر شد 😰می خواستن کاری کنن با پای خودم برم 🚶... ❖═▩ஜ••🍃🌸🍃••ஜ▩═❖ 👈 ادامه دارد... 🔜👉 نـدبه هاے انتــظار @nodbehhayentezar313 🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷