. آیت الله شهید دستغیب در کتاب «داستان‌های شگفت» نوشته است: مخلصِ ولایت اهل بیت، جناب «آقامیرزا ابوالقاسم عطار تهرانی» (سلمه اللّه) از عالم بزرگوار مرحوم حاج «شیخ عبدالنبی نوری» که از جمله شاگردان حکیم الهی مرحوم حاج ملاهادی سبزواری بوده است نقل نمود: در سال آخر عمر مرحوم حاجی، روزی شخصی در مجلس درس ایشان آمد و خبر داد که در قبرستان، شخصی پیدا شده و نصف بدنش در قبر است و نصف دیگر بیرون و دائماً نظرش به آسمان است و هرچه بچه‌ها مزاحمش می‌شوند به آن‌ها اعتنایی نمی‌کند. مرحوم حاجی گفتند: خودم باید او را ملاقات کنم. مرحوم حاجی وقتی او را دید بسیار تعجب کرد، نزدیکش رفت دید به ایشان هم اعتنایی نمی‌کند. مرحوم حاجی گفتند: تو کیستی؟ من تو را دیوانه نمی‌بینم از آن طرف رفتارت هم عاقلانه نیست. گفت: من شخص نادان بی خبری هستم، تنها دو چیز را یقین کرده و باور دارم: یکی آنکه: دانسته‌ام که مرا و این عالم را خالقی است عظیم‌الشأن که باید در شناختن و بندگی او کوتاهی نکنم. دوم آنکه: دانسته‌ام در این عالم نمی‌مانم و به عالم دیگر خواهم رفت و نمی‌دانم وضع من در آن عالم چگونه خواهد بود. جناب حاجی! این دو چیز، من بیچاره و پریشان‌حال کرده به طوری که مردم مرا دیوانه می‌پندارند! شما که خود را عالم مسلمانان می‌دانید و این همه علم دارید چرا ذره‌ای درد ندارید و بی‌باک هستید و در فکر نیستید؟! این اندرز مانند تیری بود که بر دل مرحوم حاجی نشست، برگشت در حالی که دگرگون شده بود و کمی از عمرش که مانده بود دائماً در فکر سفر آخرت و تحصیل توشه این راه پرخطر بود تا از دنیا رفت. 📡ا https://b2n.ir/r79234 از 👇 📚داستان‌های شگفت، شهبد دستغیب داستان چهل و ششم 🤲 پروردگارا 🤲 بشریت را در مقابل و شرارت‌های حاکمان محافظت بفرما .