.
خاطرهای عبرتآموز
✍ رضا صابری خورزوقی
دوستی میگفت:
در تیرماه سال ۱۳۶۳ شوهر خواهرم فوت کرد
روز چهلمش، قبلاز ظهر برای كاری همراه با دو پسر آن مرحوم که ۸ و ۱۱ ساله بودند، با یک پیکان قراضه از منزل خارج شدیم، در آن هوای گرم مقابل یک «بستی فروشی» ایستادم و رفتم تا برای بچهها بستنی بخرم، بستنی فروشی خیلی شلوغ بود و... کمی بعد دیدم بچهها آمدند داخل و گفتند: دایی چرا دیر كردی؟!
گفتم: شلوغ است ...، نوبت من شد و بستنیها را گرفتم و آمدیم کنار ماشین خوردیم
بعد دست به جیبم كردم كه سوئیچ را در بیاورم، یادم آمد داخل ماشین بود اما متأسفانه بچهها شیشهها را داده بودند بالا و درها را قفل كردهبودند و... كلید داخل مانده بود
خیلی سعیكردم، اما بازكردن در پیکان كار من نبود.
یکنفر گفت: جلوتر کلیدساز هست، ۳صوته باز میكند
راهافتادیم بهطرف کلیدسازی
ماجرا را به او گفتم و او بدون اینكه حرفی بزند، یك میله برداشت و گفت: برویم
همراه او به طرف ماشین آمدیم، تا آمدم چیزی بگویم، دیدم درب ماشین باز است!
بچهها سوار شدند و من از استاد تشكر كردم و ده تومان به او دادم.
گفت: ۲۰تومان میشود ولی من نپذیرفتم، از او اصرار و از من انکار، ناراحت شد، بچهها را پیاده کرد و دكمۀ قفلها را زد پائین و درها را بست و رفت.
مانده بودم چهكنم که دیدم کلیدها دست یكیاز بچههاست، گفت: از ماشین برداشته
با خوشحالی!! از او گرفتم و سوار شدیم و رفتیم. رسیدیم به کلیدسازی، چندتا بوق زدم و بچهها هم دست و سوت زدند و... رفتیم
بعداز ظهر برای مراسمچهلم رفتیم بهشتزهرا، نزدیک محل قبر، جای پارك نبود، خانواده را پیاده كردم و پیکان را بردم جلوتر گذاشتم و برای احتیاط، قفلفرمان و قفلكلاج هم بستم و خودم را رساندم به مراسم و مشغول پذیرائی شدم.
چون جیبهای شلوارم مشکل داشت، کلیدها را داخل جیب پیراهنم گذاشتم و هربار كه خم میشدم، میافتاد و... دستۀكلید را دادم به یكی از میهمانها كه از شمال آمده بود و گفتم: بعد از مراسم میگیرم. گذاشت داخل کیفش و من مشغول پذیرائی شدم...
مراسم تمامشد و همه رفتند
من، همسرم، خواهرم و بچههایش راه افتادیم که با ماشین من برویم.
وقتی به ماشین رسیدیم، یادم آمد كه دستهکلید را دادهام به آن آشنا!!! و حالا او رفته بود. خدایا چه كنیم؟
خواهرم گفت: با تلفن عمومی زنگ بزنیم منزلِ یکی از همسایهها که تلفن داشت و بگوئیم به مادر همسرش بگوید، سوئیچ را بدهد بیاورند
از همسرم یک ۲ریالی گرفتم و بعد از پُرسوجو، یك تلفن سكهای پیدا کردم و زنگ زدم. خانمِ همسایه گفت:
او در بهشت زهرا خداحافظی کرد و برگشت شمال😳
با ناراحتی اطراف ماشین قدم میزدم که یک نفر گفت: توی «باقرشهر» یک كلیدساز هست برو او را بیاور...
خانواده گفتند:ما هم میآییم
مسیر طولانی تا ورودیِ شرقیِ بهشتزهرا را پیاده رفتیم و سوارِ یك وانتِ عبوری شدیم و حدود ساعت ۹و نیمِ شب رسیدیم به كلیدسازی
موضوع را گفتم
گفت: حالا!؟! بهشت زهرا!؟!
ادامه داد: من امشب مسافرم، وقت نمیکنم ولی با یك میله، ۳،۲مرتبه درب یکپیکان را بست و باز کرد تا یاد گرفتم و گفت: این میله را ببر، باز کن و بیاور
گفتم: آخه فقط این نیست
گفت: دیگه چی!؟!
گفتم: قفلكلاج و فرمان هم بستهام!!
گفت: ۲۵۰تومان گرو بگذار، ۳تا ابزار میدهم، قفلها را بِبُر اما اگر تا ساعت۱۰ونیم آمدی، پولت را میدهم، فقط ۵تومان كرایهی ابزارهای من است ولی اگر از ۱۰ونیم گذشت، ابزارها مال تو، ۲۵۰ مال من
به خانمم گفتم: پولداری؟ كیفش را گشت و ۲۰تومان پیدا كرد. خواهرم هم ۳۰تومان داشت، خودم هم ۱۱۰ توی جیبم بود. ۱۶۰تومان را دادم به كلیدساز و گفتم موجودی ما همین است
جوانمردی کرد و یك میله آهنی، یك چكش، و یك ارّه آهنبُر به من داد و گفت: پولت خیلی کم است ولی چون خانواده همراه توست و پول نداری، اشکال ندارد
حدود ۱۰شب، با زن و بچه، آمدیم كنار جاده و... یك وانت ما را رساند به درب شرقی بهشت زهرا(س)...
پیاده وارد بهشت زهرا(س) شدیم و با یک مسیر طولانی، رسیدیم به پیکان، خسته، ناراحت، نگران و...
بههرحال
با روشیكه یاد داده بود، درِ پیکان باز شد و مشغول بریدن قفلِفرمان و کلاج شدم و بعداز ۱۱شب، قفلها بریده شد
بخودم آمدم دیدم برای روشنکردن ماشین سوئیچ ندارم
یکی از مأموران انتظامات آمد و بعد از دیدن مدارک ماشین و اطمینان از دزد نبودن ما، دست کرد زیر فرمان و... ماشین روشن شد، نفس بلندی کشیدم و... راهافتادیم
بعداز ۱۲شب، نزدیک منزلمان از مقابل یک پارک رد میشدیم که ناگهان پسر كوچكِ خواهرم با اشاره به مردی در پیادهرو، با هیجانی که [انگار نابودیِ اسرائیل را اعلام میکرد] گفت:👇
😳 این کلیدسازِ بود 😂
كه صبح حٰالِشو گرفتیم😳
.