مهدیس با لحن خاصی گفت:(( چی شده الی؟ زیادی شوخ و شنگ به نظر می‌رسی! امروز آفتاب از کدوم ور در اومده ؟!)) لبخندی زدم و گفتم:((آفتاب از همون طرف در اومده که من میخواستم.)) معصومه:(( اوه! خوشحالم برات. چه خبر شده؟!)) _:((حالا میفهمی.)) مهدیس :((اون کارتون به کجا رسید؟! مسابقه کتابخوانی تعطیلش کر‌دی دیگه؟)) لبخند زدم:(( به هیچ عنوان! یه راه بهتر براش پیدا میکنیم.)) معصومه ابرو بالا انداخت:(( باریکلا!)) از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. مهدیس:((کجا داری میری ؟)) _:((می خوام تا قبل از اینکه دبیر ریاضی بیاد برم و به خانم اصلانی بگم که حاضرم تو کارای انجمن و شورا و بسیج کمک دستش باشم. حالا هر کاری که شده مهم نیست.)) معصومه:(( دلت خوشه ها! خب تهش ک چی؟! بشین درستو بخون بابا.)) _:((درسمم میخونم خب. نمیخونم مگه؟ میخوام مهارت هم یاد بگیرم و فقط رشد علمی نداشته باشم. اینجوری حالم بهتره ، حس میکنم لازمه استعدادامو بریزم بیرون)) معصومه:(( باشه هرجور که راحتی. مهدیس میگم پس فردا میای دوتایی بریم سینما؟!)) مهدیس به سمت من با چشم اشاره زد که جلوی من چیزی نگه، اما خب حرکتش تابلو بود و من فهمیدم که دلشون نمی خواد من باهاشون برم. مهدیس گفت:((الی تو هم میایی؟ خوش میگذره ها!)) گفتم:(( نه من باید به درسم برسم. ناسلامتی امتحانای ترم نزدیکه! نمیتونم بیخیالی طی کنم که!)) از کلاس خارج شدم. از ته دل ناراحت بودم از اینکه چرا با من به کسی خوش نمیگذره، اما به قول مهسا آدم باید خودش با خودش حال کنه... 💪 💥 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan