☺️ *صفحه های کتــاب در نسیــم باد تکانی می‌خورند. سرم را بــالا می‌گیرم. هــان... آن روز که خورشیـــد زاده شد. در خـــانه شــخص شخیـــص آسـمان. نورش که پــا گرفت، عالــم معنــای روز روشن را فهمیــد. خورشیـــد را علی نامیـــدند. علی پـــر نورتــر می‌شد. بالاتــر می‌رفت. جلو قـــدم میــزد تا کسی ستــاره رخ خواهر را نبیـــند. عرب به نور علـــی منــور بود تا که خورشیــد هجــرت کرد. علــی راه خراســان در پیــش گرفت و منــزل به منــزل روز را با خــود برد. معصــومه بی‌تاب بود. ستــاره ها را بــاخود کشیــد تا قــم اما ملــک اســـمان معصــومه همانـجا بنا شد. ستــاره ها ماندنی شــدند. و خورشیــد ماند در مشهــد. شد سلــطان طــوس... و بعــد از هزار و اندی سال...خورشیـــد از خاکی نور بر می‌فشاند. نامــش را حــرم گذاشتــند. صحــن هایی دارد. رو به قبــله خورشیــد. و آبی که جرعــه جرعــه‌اش طعم نور می‌دهد. و خاکی که به طلا میــماند. خادمــانی دارد از جنــس کبوتــر ها... در این خانه همیـــشه باز است و مردمی که به پـــابوس سلطـان می‌آیند. همه راضی‌انـد به رضــای او و خدایــش. می‌نشیــنم... راه خیــال هم طولانی است. در صحن گوهـــر شاد... همان بعد از نماز مـغرب که هوا خنـــک است. حرف دارم. بعد از سال‌ها خورشیــد امروز باز هــم متولد می‌شود. شاه حتــما امشــب به میــهمان‌هایش تحــفه گران می‌بخشــد. ثانیه‌ها را می‌شمرم. لب‌هایم می‌جنبند:" خورشیــد در دل شب زاده می‌شود." یک...دو...سه...هشت... دلم برق میــزند. آسمان می‌درخشد و آفتاب دوباره سر میزند... سرم را بالا می‌گیــرم... ستــاره ها سلام می‌دهند. از جنــس خواهرانــه... السلام علیک یا علی بن موسی الرضــا المرتضی... ارسالی از :توسط سیده فاطمه هاشمی‌ورزی. مدرسه صدرا بابل ایتا| بله| روبیکا| تلگرام| اینستاگرام ☀️ @mezmar_nojavan ☀️