من روزهای سخت زیادی را گذراندم. روزهایی که از شدت هجوم غم و غصه؛ فریاد زدم، مشت به در و دیوار اتاقم کوباندم، برگه‌های روی میزم را مچاله کردم و گریه... بی امان گریه کردم. فکر نکنی که کل زندگی‌ام همین بوده، نه! که من روزهای خوب زیادی هم داشته‌ام. روزهایی که خندیدم، از ته دلم هم خندیدم. روزهایی که خوشبختی را با سلول به سلول تنم حس کردم. روزهایی که روشن بودند، که آسمان آبی‌تر از هر وقتی بود. ببین رفیق؛ دقیقاً اصل ماجرا همین جاست؛ که نه آن روزای سخت برایم ماندند و نه روزهای خوبم همیشگی بودند. همه‌ی آن‌ها را پشت سرم جا گذاشتم و تنها خاطره‌ای دور را در دفتر زندگی‌ام، به رسم تجربه، به یادگار گذاشتند و من هر روز، از نو شروع کردم؛ با یاری و بودن خدایی که مطمئنم هیچ‌وقت تنهایم نگذاشته، که بیخیالمان نمی‌شود ❤️ @fatemi24