🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤 《ڪآش بودے》 چشم‌هام کم کم باز شد . تنها چیزی که یادمه صدایِ وحشتناکیِ که شنیدم و بس ! از جا بلند شدم ، به اطراف که نگاه میکردم پر از خون ، بود . سرم به شدت درد میکرد و هیچ‌چیزی نمیتونستم از فضای‌ِ اطرافم درک کنم ! نمیدونم چند دقیقه روی پاهام ایستاده بودم ؛ اما بلاخره یادم اومد چه اتفاقی افتاده ! هواپیما در حالِ سقوط بود ... که چتر نجاتی که بهمون دادن یسری‌ها رو نجات داد و یسری هارو نه ! به اطراف نگاه کردم تا حامد رو پیدا کنم . سراسیمه میدویدم و گریه میکردم ؛ الان فقط حامد برایم مهم بود ‌. بلاخره تونستم توی چاهی که افتاده بود پیداش کنم . بی هوا داخلِ چاه پریدم و اصلا دردِ پاهام برایم مهم نبود ! دستم را از زیرِ گردنش رد کردم و چند ضربه به صورتش زدم : _ حامد ، حامد ... حامد تروخدا جواب بده حامد . ولی او همچنان چشم‌هایش بسته بود . صورتم رو نزدیکش کردم ، نفس نمیکشید ! در همان حالت گریه و التماسم قاطی شده بود فریاد زدم : _ خدایا ... حامد ... ، یا امام حسین (ع) صدایِ کوچکی از زیرِ لب‌های حامد بیرون آمد . بخواطرِ نزدیکیِ گوشم به دهانش فهمیدم نفس میکشد . لبخندزنان به طرفِ صورتش چرخیدم . به چشمهایم نگاهش را گره زد ؛ این اولین باری بود که خودم حامد را در آغوش گرفتم و او هم کمی ، شوکه شد . بعد از چند دقیقه ، از آغوشم بیرون آمد و نگران گفت : _ راضیه ما فقط چند روزِ دیگه به هم محرمیم . بهتره که یکم ... دستش رو گرفتم و گفتم : _ الان میتونی بلند شی ؟ به سختی بلند شد و گفت : _ اره فقط یکم قفسه ی سینم آسیب دیده . چاه زیاد عمیق نبود اما باید مراعاتِ‌حالش رو میکردم‌. چون اگه آسیبش شدید بشود ‌کارِ زیادی نمیشه انجام داد. _ حامد پس من میرم کمک بیارم همینجا بشین خودت رو هم زیادی تکون نده . _ باشه چشم خانم دکتر ولی من خودمم دکترم مثلا . تویِ این حالت هم دست از شوخی برنمیداره ! سعی کردم از چاه بیرون بروم اما با اینکه زیاد عمیق نبود ، دردِ پاهایم اجازه نمیداد‌ حامد با کمکِ دستهایش که زیر بازوم و بعد پاهایم را حمایت کرد تا بتوانم بیرون بروم که موفق هم شدم . بعد از دلگرمی به حامد به دور و اطرافم نگاه کردم . خون ، خون ، خون ... همه ناله داشتند از درد . آخر جایِ بدی هم برای فرود انتخاب کرده بودیم . کمی آنطرف‌تر ، هواپیمایِ نیمه سوخته بی جان افتاده بود ! داخلِ هواپیما چه کسانی دفن شده‌اند ؟ با قدم‌های سست و بی جان ، به طرفِ هواپیما می‌رفتم . مابینِ راه به همسفرمان ، قاسم برخوردم سر به زیر گفت : _ آقاحامد رو دیدم که بی‌حرکت توی چاهی افتاده ، شما نگران نباشید..‌ _ آسیه ‌کجاست ؟ لبخندِ تلخی زد و گفت : _ این یه معجزه بود که حالِ آسیه و بچه‌م خوبه ! سریع از کنارم رد شد . باید بروم به داخلِ هواپیما ... خبری از مادرجون نیست ! و همینطور دوستانمون . از پله‌هایِ شکسته‌ی هواپیما بالا رفتم. اما با صحنه‌ای که دیدم ، درجا ایستادم . مهدی و لیلا ، کنار‌ِ هم و دست‌هایشان در دستِ‌هم ، در کنار هواپیما افتاده بودند ! با چشم‌های تار بالای سرِ لیلا رفتم . صورتِ هردو غرق در خون بود ! گوشم رو نزدیک صورت‌هایشان کردم. هردو رفته بودند ؛ ماه‌عسلی که خدا برایشان رقم زده بود بهشت بود ... بهت زده نگاهشون میکردم که آرام ، حتی در لحظات آخر از کنار هم جدا نشده بودند . سنگینی حضور کسی را پشت‌ِ سرم احساس کردم که صدای حامد ، بلند شد : _ همیشه برایش نوحه میخوند ، مهدی خیلی لیلا رو دوست داشت . اشک‌هام رو کنار زدم و به چشم‌هایِ خیسش نگاه کردم ؛ گفتم : _ چی میخوند ؟ برایم بخون ... بی مقدمه شروع به خوندن کرد . چشم‌هایش را محوِ نگاهم کرد و خواند : _ لیلایِ منی ، مجنونِ‌توام ... هرشب تو حرم ، مهمون توام ؛ من با تو خوشم ، آروم میگیرم ‌ آرامشم‌رو مدیونِ توام .. سینه نزنم ، دیوونه میشم ! چون کارم اینه مجنونِ توام ... کی به آغوش حامد پناه بردم نمیدانم ! اما این رو میدونم که عشقِ پاک هردوشون عشقِ امام حسینی بوده ! صدایی توجه هردومون رو جلب کرد و فاصله‌مون رو زیاد کردیم . °•°•°•°•°•° نویسنده:ارباب‌قلم @film_nevis کپی ، راضی نیستیما