🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤
《ڪآش بودے》
#پارت_شصت_سه
چشمهام کم کم باز شد .
تنها چیزی که یادمه صدایِ وحشتناکیِ
که شنیدم و بس !
از جا بلند شدم ، به اطراف که نگاه میکردم
پر از خون ، بود .
سرم به شدت درد میکرد و هیچچیزی نمیتونستم از فضایِ اطرافم درک کنم !
نمیدونم چند دقیقه روی پاهام ایستاده بودم ؛ اما بلاخره یادم اومد چه اتفاقی افتاده !
هواپیما در حالِ سقوط بود ...
که چتر نجاتی که بهمون دادن یسریها رو نجات داد و یسری هارو نه !
به اطراف نگاه کردم تا حامد رو پیدا کنم .
سراسیمه میدویدم و گریه میکردم ؛
الان فقط حامد برایم مهم بود .
بلاخره تونستم توی چاهی که افتاده بود پیداش کنم .
بی هوا داخلِ چاه پریدم و اصلا دردِ پاهام
برایم مهم نبود !
دستم را از زیرِ گردنش رد کردم و
چند ضربه به صورتش زدم :
_ حامد ، حامد ...
حامد تروخدا جواب بده حامد .
ولی او همچنان چشمهایش بسته بود .
صورتم رو نزدیکش کردم ، نفس نمیکشید !
در همان حالت گریه و التماسم قاطی شده بود فریاد زدم :
_ خدایا ...
حامد ... ، یا امام حسین (ع)
صدایِ کوچکی از زیرِ لبهای حامد بیرون آمد .
بخواطرِ نزدیکیِ گوشم به دهانش فهمیدم
نفس میکشد .
لبخندزنان به طرفِ صورتش چرخیدم .
به چشمهایم نگاهش را گره زد ؛
این اولین باری بود که خودم حامد را در آغوش گرفتم و او هم کمی ، شوکه شد .
بعد از چند دقیقه ، از آغوشم بیرون آمد و نگران گفت :
_ راضیه ما فقط چند روزِ دیگه به هم محرمیم . بهتره که یکم ...
دستش رو گرفتم و گفتم :
_ الان میتونی بلند شی ؟
به سختی بلند شد و گفت :
_ اره فقط یکم قفسه ی سینم آسیب دیده .
چاه زیاد عمیق نبود اما باید مراعاتِحالش رو میکردم.
چون اگه آسیبش شدید بشود کارِ زیادی نمیشه انجام داد.
_ حامد پس من میرم کمک بیارم همینجا بشین خودت رو هم زیادی تکون نده .
_ باشه چشم خانم دکتر ولی من خودمم دکترم مثلا .
تویِ این حالت هم دست از شوخی برنمیداره !
سعی کردم از چاه بیرون بروم اما
با اینکه زیاد عمیق نبود ، دردِ پاهایم اجازه نمیداد
حامد با کمکِ دستهایش که زیر بازوم و بعد
پاهایم را حمایت کرد تا بتوانم بیرون بروم که موفق هم شدم .
بعد از دلگرمی به حامد به دور و اطرافم نگاه کردم . خون ، خون ، خون ...
همه ناله داشتند از درد .
آخر جایِ بدی هم برای فرود انتخاب کرده بودیم . کمی آنطرفتر ، هواپیمایِ نیمه سوخته بی جان افتاده بود !
داخلِ هواپیما چه کسانی دفن شدهاند ؟
با قدمهای سست و بی جان ،
به طرفِ هواپیما میرفتم .
مابینِ راه به همسفرمان ، قاسم برخوردم سر به زیر گفت :
_ آقاحامد رو دیدم که بیحرکت توی چاهی افتاده ، شما نگران نباشید..
_ آسیه کجاست ؟
لبخندِ تلخی زد و گفت :
_ این یه معجزه بود که حالِ آسیه و بچهم خوبه !
سریع از کنارم رد شد .
باید بروم به داخلِ هواپیما ...
خبری از مادرجون نیست ! و همینطور
دوستانمون .
از پلههایِ شکستهی هواپیما بالا رفتم.
اما با صحنهای که دیدم ، درجا ایستادم .
مهدی و لیلا ، کنارِ هم و دستهایشان در دستِهم ، در کنار هواپیما افتاده بودند !
با چشمهای تار بالای سرِ لیلا رفتم .
صورتِ هردو غرق در خون بود !
گوشم رو نزدیک صورتهایشان کردم.
هردو رفته بودند ؛
ماهعسلی که خدا برایشان رقم زده بود بهشت بود ...
بهت زده نگاهشون میکردم که آرام ، حتی در لحظات آخر از کنار هم جدا نشده بودند .
سنگینی حضور کسی را پشتِ سرم احساس کردم که صدای حامد ، بلند شد :
_ همیشه برایش نوحه میخوند ، مهدی خیلی لیلا رو دوست داشت .
اشکهام رو کنار زدم و به چشمهایِ
خیسش نگاه کردم ؛ گفتم :
_ چی میخوند ؟ برایم بخون ...
بی مقدمه شروع به خوندن کرد .
چشمهایش را محوِ نگاهم کرد و خواند :
_ لیلایِ منی ، مجنونِتوام ...
هرشب تو حرم ، مهمون توام ؛
من با تو خوشم ، آروم میگیرم
آرامشمرو مدیونِ توام ..
سینه نزنم ، دیوونه میشم !
چون کارم اینه مجنونِ توام ...
کی به آغوش حامد پناه بردم نمیدانم !
اما این رو میدونم که عشقِ پاک هردوشون
عشقِ امام حسینی بوده !
صدایی توجه هردومون رو جلب کرد و فاصلهمون رو زیاد کردیم .
°•°•°•°•°•°
نویسنده:اربابقلم
@film_nevis
کپی ، راضی نیستیما