°•╼﷽╾•° 📖 کتاب 🔷 قسمت ۴۵ یکی از فرماندهان سپاه میگفت: زمانی که شاهرخ و نیروهایش در پاسگاه برار عزیز مستقر بودند یک بیسیمچی داشت به نام لطیف اکبرنژاد، او همواره در کنار شاهرخ بود👬. یک روز ضد انقلاب، لطیف را مورد هدف قرار دادند بیسیمچی شاهرخ به شهادت رسید😰. شاید اولین بار بود که شاهرخ، پیکر یک شهید را در کنارش میدید، خیلی عصبانی بود😡، میخواست هر طور شده انتقام خودش را بگیرد، آمد مقر سپاه و گفت: شما بلندگوی دستی دارید؟ به زور از من بلندگوی دستی و یک قبضه آرپی جی گرفت😕. شاهرخ می‌دانست مقر نیروهای دشمن کجاست، به همراه یکی از نیروها که کُردی بلد بود راهی مقر ضدانقلاب شد. در نزدیکی آنجا مستقر شد و با بلندگو شروع کرد فحش دادن! فحش های ناجور!🤬 پدر و مادر و اجداد آنها را بی نصیب نگذاشت. به دوستانش هم گفت: این ها را ترجمه کن!😐 بعد یک گلوله آرپی جی به محل تجمع آنها زد و انتقامش را گرفت.💪 📍ادامه دارد... ─━━━━━━⊱✿⊰━━━━━━─ 🇮🇷خط مقدم🇮🇷 رسانه پژوهشی فرهنگی دفاع مقدس ╔═══ ࿇ ═══╗ 🇮🇷 @frontlineIR 🇮🇷 ╚═══ ࿇ ═══╝