°•╼﷽╾•° 📖 کتاب 🔷 قسمت ۶۷ ساعتی نگذشت که دو جنگنده ایرانی پل عبوری دشمن و سنگرهای اطراف آن را بمباران کردند. نیروهای دشمن در محاصره بودند.😎 عصر همان روز عراق شدیدا مواضع و سنگرهای ما را بمباران کرد. من در کنار شاهرخ نشسته بودم، در آن حجم آتش، بسیاری از نیروها از ترس به زمین چسبیده بودند.😰 از ترس زبان ما هم بند آمده بود. باید میرفتیم جلو ولی همه وحشت‌زده بودند. صادق که از دوستان شاهرخ بود از جا بلند شد. پیراهن عربی بلندی هم بر تن داشت. یکدفعه شروع به خواندن و رقصیدن کرد.😃 صادق با آن لباس عربی بالا و پایین میرفت بچه ها هم می‌خندیدند روحیه بچه ها برگشت. شاهرخ داد زد: دارن فرار میکنن بریم دنبالشون.😟 همه از سنگرها بیرون رفتیم و دویدیم سمت دشمن. نبرد ذوالفقاری تا صبح فردا ادامه داشت. دشمن با برجا گذاشتن بیش از سیصد کشته مجبور به عقب نشینی شد چون راه فرار هم نداشتند تعداد زیادی هم اسیر شدند.😏 📍ادامه دارد... ─━━━━━━⊱✿⊰━━━━━━─ 🇮🇷خط مقدم🇮🇷 رسانه پژوهشی فرهنگی دفاع مقدس ╔═══ ࿇ ═══╗ 🇮🇷 @frontlineIR 🇮🇷 ╚═══ ࿇ ═══╝