💞
داستان واقعی گاهی عشق گاهی نفرت
💞 قسمت چهاردهم
🌟 چند ماه بعد ، مغازه زدم
🌟 و در آن ، کار عکاسی و فیلمبرداری می کردم
🌟 شاید انتخاب این شغل ،
🌟 بدترین انتخاب عمرم بود .
🌟 شغلی که سراسر گناه و فساد بود
🌟 مجبور بودم که در آن ،
🌟 گناه زشت نگاه به نامحرم را ، تحمل کنم
🌟 آن هم با آن آرایش غلیظ و لباس عریان .
🌟 مجبور بودم گناه بی شرمانه آهنگ و ساز
🌟 و آواز و رقص را تحمل کنم .
🌟 چندین بار تصمیم داشتم تا این کار را ول کنم
🌟 ولی هر بار ، حرفهای ابلهانه مردم ،
🌟 مرا در ترک این کار ، مردد می کرد .
🐬 یکی می گفت : تو مثل دکتری اشکال نداره
🐬 یکی می گفت : کاره دیگه زیاد سخت نگیر
🐬 یکی می گفت : وقتی خودشون راضین
👈 دیگر گناهی بر تو نیست و...
🌟 همیشه این حرفهای مفت ، مانع می شد
🌟 تا کارم را رها کنم و سراغ کار دیگه ای بروم.
🌟 علاوه بر این ، چون مذهبی و مسجدی بودم
🌟 اعتماد مردم به من بیشتر بود
🌟 به حدی که گاهی از من تقاضا می کردند
🌟 و گاهی اصرار هم می ورزیدند
🌟 که از مجالس زنانه و حتی اتاق عروس ،
🌟 خودم فیلمبرداری و عکاسی بگیرم
🌟 با اینکه خانم فیلمبردار هم داشتم
🌟 اما اعتماد بیش از حد آنها به من ،
🌟 و عادی بودن گناه در نزد آنها ،
🌟 باعث می شد تا چنین تقاضایی بکنند .
🌟 ولی من به شدت مخالفت می کردم
🌟 و حتی ناراحتی خودم را بروز می دادم
🌟 تا بفهمند کارشان زشت و گناهی بزرگ است
🌟 اما از آنطرف ، همیشه از مراسمات مذهبی ،
🌟 رایگان فیلمبرداری و عکسبرداری می کردم .
🌟 از خانواده های ضعیف و فقیر ،
🌟 خیلی کم پول می گرفتم
🌟 و گاهی اصلاً نمی گرفتم
🌟 به خاطر همین مشتری های من ،
🌟 روز به روز ، بیشتر می شدند .
🌟 همیشه به خودم می گفتم :
🔥 حالا که در منجلاب گناه افتادم ،
🔥 لااقل از معنویاتم دور نشم .
🌟 سعی می کردم
🌟 نمازم را ، همیشه اول وقت بخوانم .
🌟 حتی اگر فیلمبرداری داشتم
🌟 رها می کردم و به نماز می رسیدم
🌟 مدتی گذشت
🌟 یک روز پدرم صدایم کرد
🌟 و در اتاق پذیرایی ، تنها با من جلسه گذاشت
🌟 و راجع به ازدواج من ، صحبت کرد .
🌟 من هم حیا کردم و چیزی نگفتم .
🌟 چند بار از من سوال کرد
🌟 که آیا کسی را مد نظر داری ؟!
🌟 انگار همیشه منتظر چنین سوالی بودم
🌟 چهره دختر عمویم ، جلویم ظاهر شد
🌟 سکوت را شکستم
🌟 و با تبسم و سر به زیری ، گفتم :
🔥 دختر عمویم را می خواهم .
🌟 خیال کردم ، که پدرم ،
🌟 از انتخاب من ، خوشحال می شود
🌟 اما اصلا خوشحال نشد
🌟 و حتی مخالفت هم کرد .
🍁
ادامه دارد 🍁
💟
@ghairat