□□□ یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشته‌ام، تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی. بر این قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بُقعه به در کردی که اینجا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم! امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت: زنهار! تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!(آگاه باش که نگیری که به پرداختِ پنجاه سکهٔ زر هم رضایت می‌دهند!) به تیشه کس نخراشد ز رویِ خارا گِل چنان که بانگِ درشت تو می‌خراشد دل  گلستان‌باب۴ام/حکایت۱۳ درفواید خاموشی بارمز یا زهرا وارد بشید👇🏻 @ghararemaa ─┅═ೋ❅🌹❅ೋ═┅─