‌ مادرش او را مجبور کرد در اتاق پذیرایی بین خودش و دختر عمو استیکلز زانو بزند و بگوید:« خداوندا، من را ببخش که حقیقت را نگفتم.» اما وقتی بلند میشد زیر لب زمزمه کرد:« اما خدا، تو میدانی که من حقیقت را گفتم!» 📖