شود اين كه از ترحّم، دمي ای سحاب رحمت من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلویی بشكست اگر دل من، به فدای چشم مستت سر خُمّ می سلامت، شكند اگر سبویی همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نِه، بنشين كنار جویی نه به باغ ره دهندم، كه گلی به كام بويَم نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بویی بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمی بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرویی نظري به سويِ (رضوانیِ) دردمند مسكين كه به جز درت، اميدش نَبُوَد به هيچ سویی @golenarges