🌹دوماه قبل از شهادت حميد شبی همسرم خواب دید که به زیارت حرم حضرت رسول رفته است. از بالای مرقد مطهر پلاکی اویزان بوده که روی آن نوشته شده: «شهید حمید شیخ الاسلامی» 🌹صبح که خوابش را برایم تعریف کرد، منتظر ظهر شدم تا خودم را به مسجد گوهرشاد برسانم و خواب همسرم را برای عالم ربانی «سید جواد سبزواری» تعریف کنم ایشان بعد از اینکه به دقت حرف هایم را شنیدند، با تأسف سری تکان دادند و گفتند: «ایشان شهید شده!» من که سخت مضطرب شده بودم، گفتم: «تعبير دیگه ای نداره؟» و ایشان پس از لختی تأمل فرمودند: «إن شاءالله که مقام بسیار خوبی خواهند داشت». 🌹بی آنکه در این باره با کسی حرف بزنم، با تشویش منتظر خبری از حمید شدم. او پس از چندی از منطقه برگشت. با خوشحالی خواب همسرم و دو تعبیری را که درباره ی آن شنیده بودم برایش تعریف کردم و گفتم: «خوش به حالت که به چنین مقامات عالی دست خواهی یافت». او بی آنکه حرفی بزند، تبسمی کرد. چهره اش گویای این بود که نمی تواند چنان مقامی را برای خود باور کند. 🌹سپاه محمد(ص) شکل گرفت و روانه ی جبهه شد. حمید سر از پا نشناخته همراهشان شد. او در طول مسیر و در محل استقرار، در خدمت رزمندگان بود بالاخره هم در حال انتقال مواد منفجره به خط مقدم برای رزمندگان سپاه محمد (ص) بود که اتومبیل او هدف خمپاره قرار گرفت و منفجر شد. از او فقط یک پا باقی مانده بود. خواب همسرم تعبیر شد. او از سپاهیان حضرت محمد(ص) بود. " شهید حمید شیخ الاسلامی" ✍راوی: برادر شهید http://eitaa.com/golestanekha