💫یادی از سردار شهید عبدالقادر سلیمانی 💫 🌷منطقه بودم. خواب برادرم عطاء الله را دیدم. کنارم نشسته و با هم به یک تصویر کعبه نگاه می کردیم. گفتم: عطا یعنی میشه یه روز ما هم بریم مکه! عطا گفت: کاکا من دارم می رم مکه، عبدالقادر هم قبول کرده با من همسفر بشه، تو هم میاي با ما بریم؟ گفتم: نه کاکا، من زن و بچه دارم، هزارتا گرفتاري دارم، نمی توانم با شما بیام. دستم را کشید دنبال خودش و گفت: بیا تا بریم! من هم مقاومت می کردم و می گفتم: نمی آم. از خواب پریدم. دلم شورش را می زد. صبح رفتم بهبهان، از مخابرات تماس گرفتم خسروشیرین. در کمال حیرت، خبردار شدم که مدتی است عطا شهید شده و چند روزي از مراسم تدفینش میگذرد. عبدالقادر خیلی پسرعمویش، عطاء را دوست داشت، خون ریخته شده عطا، خون عبدالقادر را به جوش آورد و مسیر زندگی او را عوض کرد 🌿🌷🌿🌷🌿 : ﺩﺭ سروش: https://sapp.ir/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید