🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_شمس_الدین_غازی*
#نویسنده_غلامرضا_کافی*
#قسمت_بیست_ششم
🎙️به روایت طاهره ترابی
رفتم جلو قاب عکس گفتم :آخه تو با پول نداشته چه جوری میخوای منو بفرستی ،کربلاهان؟ چه جوری؟ دستمالی روی قاب کشیدم تا بخار آهم رو صورت ماهش نمونه هنوز از طاقچه و قاب دور نشـده بـودم کـه تلفن زنگ خورد.
از پادگان بعثت بودند محل کار سید. کسی گفت :امروز سردار صفار، فرمانده نیروی دریایی سپاه به اتفاق سردار خراطیان میان خونه ی شما سر بزنند. چیزی نمیخواید؟ گفتم :نه و قطع کردم.
با این تلفن رفتم به کار مرتب کردن خونه که پیش مهمونها به هم ریز نباشه. چای گذاشتم، میوه شستم کارد و پیش دستی آماده کردم برای پذیرایی .
آمدند نیم ساعتی نشستند و از احوال ما پرسیدند. از بچه ها و مشکلات احتمالی و مثل شما گفتند خاطره ای چیزی از شهید غازی دارید برامون تعریف کن.
منم چون تازه خواب کربلا رو دیده بودم شروع کردم به تعریف کردن .قصه ی خواب من تموم نشده دیدم هر دو نفر دارند گریه میکنند. گفتم: عجب مگه من روضه خوندم .
پیش خودم گفتم به خاطر موضوع کربلا و این جور چیز است. ایناهم هم لباس و هم سلک سیدند.
سید عشقش تو عالم امام حسین بود و زیارت عاشورا .مرتب میگفت: من غرقم تو این زیارت عاشورا. عجیب علاقه داشت عجیب .
میشه گفت روزی براش نمیگذشت که زیارت عاشورا نخونه. اصلاً زیارت عاشورا رو با خودش برده ؛ چون یک هفته بعد از شهادتش شهدای گمنام رو نزدیک قبرش تو گلزار شهدا دفن کردند و هر هفته زیارت عاشورا اونجا پخش میشه.
خلاصه بعد که خاطره ی من تموم شد. سردار صفاری همان طور که اشکشو پاک میکرد گفت :دو هفته ای میشه سپاه تصمیم گرفته همسرای شهدا رو بفرسته کربلا!
در واقع سید منو فرستاد کربلا .اینه که میگم حضور داره ،هستش احساسش میکنم. دستگیرمونه .کمک میکنه. موقع عروسی نرگس، خونه نداشتم. هیچ چی نداشتم .جای آبروداری زندگی میکردم باید جهیزیه هم مفصل میدادم با دست خالی نمیخواستم به کسی هم بگم که ندارم .
یک روز دخترم رو کرد به قاب باباش و گفت: بابا من میخوام ازدواج کنم ،پس تو چکار میخوای بکنی؟!
خدا به همت و نفس سید جوری رسوند که باورم نمیشد.
#ادامه_دارد ..
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*