🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 * * از پادگان راه افتادیم شور و هیجان عجیبی بین نیروها وجود داشت .باز هم شروع به تجزیه و تحلیل کردیم. اگرچه روی کالک عملیاتی توجیه شده بودیم اما کسی از محل عملیات اطلاعی نداشت. از مکانهایی که رد میشدیم هیچ شناختی نداشتیم. فقط تعدادی از بچه ها توضیح میدادند که این شهر و روستاها چه نام دارد. البته شهرها همه به ویرانه تبدیل شده بود .از جمله سوسنگرد . مسافت زیادی نرفته بودیم که آقای نیازی فرماندهی دسته سکوت خود را شکست او مطالبی را پیرامون وضعیت عملیات شرح داد. یکی از بچه ها با بی حوصلگی پرسید: - بگویید عملیات کجا هست؟ آقای نیازی گفت: - عملیات شلمچه به سوی بصره. بلافاصله پچ پچ بین بچه ها شروع شد یکی می گفت: _میگم بچه ها هیچ کدام بر نمی گردیم! دیگری میگفت: _بچه ها شکلات ارزان میشود خلاصه مطالب طنزآمیز زیاد استفاده می شد. آنهایی که قبلاً شلمچه رفته بودند وضعیت آن جا را خیلی رعب آور شرح میدادند .شلمچه هم جایی بود که امید به زندگی معنا نداشت. در کفه ی بیابانی اتوبوسها توقف کردند. فرماندهان اعلام کردند: _بچه ها پیاده شوید. بقیه ی راه را باید با ماشینهای ،مایلر و تک و خاور میرفتیم وقتی پیاده شدیم ستونی از خودروهای سنگین آماده بود گروهان ما سوار بر یک مایلر شد. ... : ﺩﺭ ایتا : https://eitaa.com/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*