📝غروب بود که اتوبوس ها با بدنه شیشه‌ای آغشته به گِل وارد پادگان شده و پشت سر هم صف کشیدند.پاسدار جوانی از ساختمان بیرون آمد بلندگوی دستی را برداشت و رو به داوطلبانی که به انتظار اعزام در محوطه تجمع کرده بودند گفت: «برادران توجه کنند اتوبوس‌ها آماده حرکته. هرچه سریعتر وسایل شخصی تان را بردارید و سوار بشید» هاشم کنار پنجره نشسته و از لابلای گِل های شیشه به جمعیتی که برای بدرقه پشت میله های پادگان جمع شده بودند نگاه کرد. و پدر و مادرش را دید که که نگاه سردرگم شان را در جستجوی او به اتوبوس ها دوخته بودند.بالاتنه را از پنجره بیرون برد. دستانش را دور دهان حلقه کرد و فریاد زد:« پدر..!» علی اکبر نگاهش را روی پنجره های گرداند و به محض دیدن او به رودابه گفت: «اوناهاش پدر صلواتی اینجا هم دست از این کاراش برنمیداره. ببین چطور از پنجره آویزان شده» _برو تو مادر می‌افتی ها.. اتوبوس دوباره به راه افتاد _خداحافظ !مواظب خودتون باشین. براتون نامه مینویسم. دعا یادتون نره هر وقت رفتید شاهچراغ . دقایقی بعد جمعیت آرام و ساکت به راه افتاد و مقابل پادگان خلوت شد پاسدار جوانی از پشت نرده ها لیوان آبی به سوی رودابه دراز کرد. _بفرما خانم اعتمادی! شگفت زده به چهره او خیره شد ناباورانه پرسید: _شما هستی آقا مصطفی؟! وقتی خواست لیوان را بگیرد چشمش به آستین دست راستش افتاد که کنار بدنش آویزان بود. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿 _خب بچه ها، بهتره دیگه برگردیم! وقت زیادی تا روشن شدن هوا نمونده یا علی! هاشم اینها را با صدایی خفه گفت و در تاریک و روشن ابر و ماه سعی کرد چهره همراهانش را از نظر بگذراند. آنگاه از جا بلند شد و پیشاپیش رضا و منصور به طرف منطقه‌ای که نیروهای خودی مستقر بودند به راه افتاد. هنوز راه چندانی نرفته بودند که چیزی در تاریکی توجهش را جلب کرد و با اشاره دست آنها را نگه داشت. منصور آهسته پرسید: چی شده؟! انگار اونجا خبرهایی هست! رضا به جایی که اون نشان داده بود خیره شد. _آره انگار مهمون داریم! هاشم خندید. _نه اونا مهمان گیرش اومده انگار یادش رفته که در خاک عراقیم. منصور همانطور که با نگاهش تاریکی را می کاوید پرسید: _«جریان چیه؟» هاشم نشست و به آنها هم اشاره کرد که بنشینند. آنگاه پوزخندی زد: _فکر کنم یکم راه را عوضی اومدیم ،اینجا ظاهراً مقرر عراقی هاست! رضا گفت: غیر ممکنه!! پس چطور چند ساعت پیش که اومدیم خبری ازشون نبود!! _حق با توئه!ممکنه گشتی باشند. شاید هم نقل و انتقال دارند. به هر حال فعلاً که هستند, تعدادشان هم ظاهراً کم نیست! منصور گفت:« اینکه خیلی بد شد !بچه ها منتظر نتیجه شناسایی هستند» _اتفاقاً به همین دلیل خیلی هم خوب شد که با آنها روبرو شدیم. باید حسابی چشم و گوشمون را باز کنیم، ببینیم جریان از چه قراره !سوغاتی خیلی خوبی برای بچه ها میشه! رضا با صدایی هیجان زده گفت: البته به شرط اینکه جون سالم به در ببریم. _توکل به خدا !!دیگه نباید خیلی معطل کنیم .بچه ها دلشون شور میزنه! و واقعا هم می دانست که جز توکل کردن هیچ راه دیگری ندارد. روبرو شدن با نیروهای عراقی آن هم در آن مکان و در آخرین ساعت تاریکی ،می توانست نتیجه شناسایی آنها را به کلی به مخاطره بیاندازد .اما نخواست افرادش ذره‌ای ترس و دودلی را در رفتار و گفتار احساس کنند. منصور پرسید: حالا باید چه کار کنیم؟! رضا پیشنهاد داد: بهتر است آنها را دور بزنیم! هاشم نگاهی به افق انداخت _وقت نداریم .هوا به زودی روشن میشه !در حال حاضر تنها راه گذشتن از کنار آن هاست .در ضمن یادتون باشه که باید از کارشون سردربیاریم ممکنه خبر مهمی باشه! 🌹🌹🌹🌹 ادامه دارد... در واتس اپ👇 https://chat.whatsapp.com/BE71umQBe1UB84MK8aPoYv در ایتا👇 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb