-
-
مرویستکه در ایّام طفولیّت زینبخاتون،
روزی در حجره به خواب قیلوله استراحت
نموده بوده، مظلومکربلا بهاشتیاق خواهر
داخـل حجره گردیـد، دیـد از دریچـهٔ آفتاب
بـه صورت آن خـورشیـد آسمان حیا تابیـده
و عـرق بـر چـهـرهٔ منـوّرش نشـستـه، مظلوم
کربلا طاقـت نیـاورد کـه صـورت خـواهـرش
زینبرا در آفتاب ملاحظه نماید، بهروایتی
عبای خود را حجاب نمود و به روایت دیگر
بدن خود را در مقابل آفتاب داشت، تا زینب
-علیها السّلام- بیدار شد، چون ملاحظه نمود
شرمنده گردید! با خود گفت: ای برادر آیا در
کجا باشد که من تلافی این احسان نمایم؟!
ای شیعه در قتلگاه زینب -علیها السّلام- بـه
تلافـی بـه خـاطـرش آمـد، امّـا چـه کـنـد بـا
بازوی بـستـه بـه سـر نعش برادرش رسیـد،
بدن مبـارک او را در میـان آفتاب دیـد، حـال
وقتتلافیست! بهنعشبرادرچنینخطابکرد:
معذورم ای برادرِ با جان برابرم
زیرا کـه دستگیـر لعینـان کافرممـهلـت نمیدهـنـد کـزیـن آفتـاب گـرم
صد پاره پیکرت به سوی سایهای برم
بر سر نعش برادرش چنان محشری بر پا
شد کـه جـنّ و انـس به گریـه در آمدنـد!