یه تی شرت طوسی پر رنگ با شلوار جین آبی و کفشهایی که با بدبختی تونستم ببینم کتونیه اسپرته ... تیپش خوب و شیک بود! _پسندیدی عزیزم ؟ عجب زرنگه ها ! حالا خوبه من کلی دقت به خرج دادم تابلو نشه دید زدنم ! _ دقیقا چی رو پسندیدم ؟ _دقیقا تیپ منو ! _اوم ! ای بدک نیست ... زد زیر خنده و دوباره صدای ضبط رو برد بالا و گفت _ولی من تیپ تو رو زیادی پسندیدم ! لبخند زدم و چیزی نگفتم . کاش پارسا یکم این نگاه های خیرش رو کم میکرد چون منو واقعا معذب میکرد ! تقریبا همزمان با ایمان و ستاره رسیدیم و پیاده شدیم . ستاره بازم یه آرایش خیلی تند کرده بود جوری که من حس میکردم چشمش زیر بار اینهمه سایه و ریمل کور نشه خوبه ! انقدر باهام صمیمی و گرم برخورد کرد که انگار نه انگار بار دومیه که همدیگه رو می بینیم ! وای اگر مامان دوسته جدیدم رو با این تیپ خفنش میدید قطعا منو زنده به گور میکرد ! چیزی که برام خیلی جالب بود رفتارهای عاشقانه ستاره و ایمان بود .. جوری بهم چسبیده بودن که به قول ساناز انگار آخرین لحظات با هم بودنشونه ! عینک دودیم رو زدم و کنار پارسا راه افتادیم . تقریبا بیشتر مسیر رو به حرفاشون گوش میدادم و ساکت بودم چون نه آدمهایی رو که اسم میبردن میشناختم نه میتونستم مثل ستاره خنده های خیلی بلند سر بدم ! دیگه کم کم داشتم حس میکردم یه جورایی اضافیم و کاش نمیومدم که پارسا گفت : _الی خوبی؟ چرا صدات در نمیاد ؟ _خوب دارم به حرفای شما گوش میدم ستاره : نوچ ! بگو حس غریبی و خجالت بهم دست داده ! سریع دست ایمان رو ول کرد و اومد دست منو کشید و گفت : اصلا زنونه مردونش میکنیم چطوره؟! پارسا به ایمان نگاهی کرد و گفت : _نظر تو چیه ؟ ایمان : نمیدونم چرا الان یه حس خوبی دارم ! انگار تازه دارم نفس میکشم ... نمیدونم چی بود تا همین چند لحظه پیش چسبیده بود بهم و الان که رفته یه حال خوبی دارم جون تو ! دوتایی زدن زیر خنده منم خندم گرفته بود ولی ستاره در اوج آرامش شونه ای بالا انداخت و همونجوری که راه میفتاد دوباره گفت : _پس آق ایمان این حاله خوبتو بچسب که حالا حالا ها بهش نیاز داری . ایمان : بابا تو چرا باور میکنی عزیزم ؟ یه چیزی گفتم دور همی بخندیم این پارسا یکم شاد بشه ! _تو نمیخواد غصه شاد شدن این پارسا رو بخوری . از من و تو خیلی بیشتر بهش خوش میگذره !