#الهام
#پارت55
یه تی شرت طوسی پر رنگ با شلوار جین آبی و کفشهایی که با بدبختی تونستم ببینم کتونیه اسپرته ... تیپش خوب و
شیک بود!
_پسندیدی عزیزم ؟
عجب زرنگه ها ! حالا خوبه من کلی دقت به خرج دادم تابلو نشه دید زدنم !
_ دقیقا چی رو پسندیدم ؟
_دقیقا تیپ منو !
_اوم ! ای بدک نیست ...
زد زیر خنده و دوباره صدای ضبط رو برد بالا و گفت
_ولی من تیپ تو رو زیادی پسندیدم !
لبخند زدم و چیزی نگفتم . کاش پارسا یکم این نگاه های خیرش رو کم میکرد چون منو واقعا معذب میکرد !
تقریبا همزمان با ایمان و ستاره رسیدیم و پیاده شدیم . ستاره بازم یه آرایش خیلی تند کرده بود جوری که من حس
میکردم چشمش زیر بار اینهمه سایه و ریمل کور نشه خوبه !
انقدر باهام صمیمی و گرم برخورد کرد که انگار نه انگار بار دومیه که همدیگه رو می بینیم ! وای اگر مامان دوسته
جدیدم رو با این تیپ خفنش میدید قطعا منو زنده به گور میکرد !
چیزی که برام خیلی جالب بود رفتارهای عاشقانه ستاره و ایمان بود .. جوری بهم چسبیده بودن که به قول ساناز
انگار آخرین لحظات با هم بودنشونه !
عینک دودیم رو زدم و کنار پارسا راه افتادیم . تقریبا بیشتر مسیر رو به حرفاشون گوش میدادم و ساکت بودم چون
نه آدمهایی رو که اسم میبردن میشناختم نه میتونستم مثل ستاره خنده های خیلی بلند سر بدم !
دیگه کم کم داشتم حس میکردم یه جورایی اضافیم و کاش نمیومدم که پارسا گفت :
_الی خوبی؟ چرا صدات در نمیاد ؟
_خوب دارم به حرفای شما گوش میدم
ستاره : نوچ ! بگو حس غریبی و خجالت بهم دست داده !
سریع دست ایمان رو ول کرد و اومد دست منو کشید و گفت :
اصلا زنونه مردونش میکنیم چطوره؟!
پارسا به ایمان نگاهی کرد و گفت :
_نظر تو چیه ؟
ایمان : نمیدونم چرا الان یه حس خوبی دارم ! انگار تازه دارم نفس میکشم ... نمیدونم چی بود تا همین چند لحظه
پیش چسبیده بود بهم و الان که رفته یه حال خوبی دارم جون تو !
دوتایی زدن زیر خنده منم خندم گرفته بود ولی ستاره در اوج آرامش شونه ای بالا انداخت و همونجوری که راه
میفتاد دوباره گفت :
_پس آق ایمان این حاله خوبتو بچسب که حالا حالا ها بهش نیاز داری .
ایمان : بابا تو چرا باور میکنی عزیزم ؟ یه چیزی گفتم دور همی بخندیم این پارسا یکم شاد بشه !
_تو نمیخواد غصه شاد شدن این پارسا رو بخوری . از من و تو خیلی بیشتر بهش خوش میگذره !